مـ ـیخـواهـ ـم مـ ـرد بــاشـ ـم

روز هــ ـای بــ ـی کــ ـسـ ـی ام ســ ـابق

سلام دوستای گلم

مرسی از کامنت هاتون

از این به بعد منو تو فیسبوک پیدا کنید : fatima mrj

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |1:12 |یکشنبه نهم شهریور 1393

سلام ....

بعد يك سال اومدم به وبلاگم سر زدم ... همه ي پستاي قبليمو خوندم و حال كردم ... بعضياشونو كه خوندم از ته دل حنديدم اما بعضياشون اشكمو در آورد ....

من حالا 18 سالمه و واسه خودم خانومي شدم ...

سال سوم دبيرستانم و رشته تجربي ميخونم ... از الان هم دارم واسه كنكور درس ميخونم ....

زندگيم با قديما كلي فرق كرده

خواهر و برادرم ازدواج كردن و من شدم پرنسس خونمون ...

بهترين پدر و بهترين مادر دنيا رو دارم ....

دوستاي خوبم هيچوقت تنهام نميذارن و با هم كلي خوش ميگذرونيم ....

زندگي دلخواهمو دارم و ازش لذت ميبرم ....

تنها چيزي كه اذيتم ميكنه گذشته ي داغونمه .... خيلي سعي ميكنم فراموشش كنم اما اين وب نميذاره ....

از يه طرف دوس ندارم پاكش كنم از طرف ديگه اذيتم ميكنه ...

امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

هيچ چيز نميتونه جلوي خوشبختيه منو بگيره ....

دوستاي خوب مجازيه من ....

برام نظر بذارين تا بيشتر باهاتون در ارتباط باشم ....

فقط اومدم بگم من هنوز هستم .....

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |17:4 |دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393

من هنوز هستما !!!!!

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |16:51 |دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393

سلام

راستش نمیدونم چی بگم

خیلیییییییییی وقته نیومدم اینجا

الان یهو زد به سرم بیام ...

جالب اینجاست هیچکس منتظرم نبوده و حتی یه دونه نظر هم نداشتم ....

خیلی جالبه ها !!!!!!

دوست ندارم مطالبمو پاک کنم یا وبمو حذف کنم اما با خوندنشون خیلی حالم خراب میشه ....

چه روزایی سختی رو پشت سر گذاشتم و چه روزای سختی رو میگذرونم ....

دیگه نمیدونم چی بگم .... خدافظ

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |17:14 |یکشنبه سوم آذر 1392

سلام

اوه بلاخره من از مسافرت برگشتم .....

امسال عید هم مثل سالهای پیش گذشت .... بدک نبود ... خوش گذتشت ... بعضی روزاشم افتضاح  گذشت ....

هرچی فکر میکنم میبینم حرفی واسه گفتن ندارم ....

اما این روزا خیلیا اذیتم کردن و بهم نارو زدن ....

خدافظ

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |18:21 |یکشنبه هجدهم فروردین 1392

سهلامــــــــ

فقط اومدم بگم من تا هجدهم نیستم ....

یادتون نره ۲۵ فروردین تولدمه !!!

داریم میریم مشهد ... واسه همتون دعا میکنم .... شما هم واسه من دعا کنید .....

بابای

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |16:26 |سه شنبه ششم فروردین 1392

سلامممممم

سال نو همگی مبارک ( منظورم از همگی فقط خودم بودم چون کس دیگه ای به وبلاگم سر نمیزنه )

امیدوارم تو سال جدید همتون به آرزو هاتون برسین ....

راستی ۲۵ فروردین تولدمه هر کی کادو نده با من طرفه ..... من کادو میخوام ... گفته باشم !!!

نمیدونم حرفامو چجوری شروع کنم ... خیلی خلاصه میگم ... کسایی که اومدن اینجا و مطالبم رو میخونن ازشون خواهش میکنم تا حالا هرچی مینوشتم رو فراموش کنن .. من اون یاسمین سابق نیستم ... تازه فهمیدم چقدر تو زندگیم اشتباه کردم و چقدر عمرم رو هدر دادم ....

دلم نمیاد مطالب قدیمیم رو پاک کنم اما خواهش میکنم اونا رو نخونین و فراموششون کنید ...

همین بود حرفام .......

روزای تعطیل حالمو بهم میزنه ... از اینکه یه جا بشینم و بیکار باشم اعصابم خورد میشه .. هی مجبورم قلیون چاق کنم بشینم با ابجی خانوم و خان داداش بکشم ... فقط لیمو نعنا ...

بدجور معتاد شدم ... خدا به دادم برسه ... دلم بدجور دریا میخواد ... تا ۷ عید تهرانیم بعد میریم مشهد تا ۱۳ ...

اونجا خونه عمومه ... از مکه برگشته میریم دستبوسی ولی من عمرا دستشو ببوسم ... پره پشمه !!! اه اه اه حالم بد شد !!!!!

خاصه امسال عید هیچ خوشگذرونی نداریم ....

اما من از الان یه چیزی رو بگم ... البته ربطی به حرفای الانم نداره ... من امسال فیزیک رو می افتم به جون بچم ....

دبیر فیزیکمون خیر سری واسمون پیک درست کرده ( خیر سررم دوم دبیرستانم باید بشینم پیک حل کنم ) .. به جون بچم یه دونه از مسئله هاشو بلد نبودم حل کنم !!!!!!!!

خدایا دستم به دامنت یه فکری واسه فیزیک من بکن .. داغونم !!!!!!

حالا پیک هندسه و شیمی و ریاضی و مثلثات رو عین چی همشو روز اول حل کردم اما این فیزیک لامصب خیلی سخته !!!! تو روحت ( دبیر فیزیک )

زین پس سعی میکنم زودتر آپ کنم !!!

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |3:22 |دوشنبه پنجم فروردین 1392

یاد گرفتـــه ام
انسان مدرنـــی باشــــم
و هــر بار که دلتنـــــــگ میشــــوم
بـه جای بغـــــض و اشــــک
تنهـــا به این جملـــه اکتفــا کنـــم کــه
هوای بـــد ایــن روزهــا
آدم را افســــــــرده میکنـد ..!
یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |18:33 |پنجشنبه دهم اسفند 1391

در این هیاهوی خلق
که پُتک بر آرامش ات میزند
دلم پیاده رویی میخواهد , بارانی!
دست خودم را بگیرم
برویم صحبت کنان
تا انتهای گریستنِ آخرین ابرِ زندگی!
نفرین به اجتماع
که نمی گذارد صدا به صدا برسد!
یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |18:20 |سه شنبه هشتم اسفند 1391

دیشب یه حادثه ای اتفاق افتاد که یکی از بدترین اتفاقات زندگیم بوده تا حالا ....

ادامه مطلب رمز داره

خواستی بگو بهت بدم ....


ادامــ ـه دردهــ ـام
یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |15:49 |دوشنبه سی ام بهمن 1391

کلی چیز نوشته بودم واسه این پست یهو همش پرید ... دیگه حوصله ندارم بنویسم
یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |10:10 |دوشنبه بیست و پنجم دی 1391

دلم یک پاکت سیگار می خواهد

تا دود کنم یکی یکی این خاطره هارو ....

دلم اندوه یک آسمان آبی را میخواهد ....

تا برای تمام روزهای باتو بودن گریه کنم ......

کفشهایم لنگه به لنگه شده

نگاهم به آسمان بود

زمین خوردم

همه خندیدند

بلند شدم

راه را اشتباه رفتم

گم شدم

انگشت نمای خلق پر مدعا شدم

نگاهم را که از آسمان گرفتم و رفتم

دیگر زنده نبودم ...

راستی گفته بودم :

آسمانم تو بودی ؟؟!!!!

=================================

سلام ... من اومدم .... انقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود که خدا میدونه !!!
زده به سرم دوباره بیام بنویسم !!!! چون تنها جایی که میشه حرف زد همینجاست

مرسی از اینکه این مدتی که نبودم هیچکس حالم رو نپرسید !!! این لطف زیاد دوستان قدیمیم رو نشون میده !!!

چند روزه سر درد ولم نمیکنه انقدر چشمام میسوزه که خدا میدونه ... همه میگن مال آلودگیه هواست اما خودم میدونم که چه مرگمه !!!
اخخخخخخخخخخخ چه سردردیه .....

دیشب تا صبح نخوابیدم فقط گریه کردم از پا درد .... هوز خوب نشده .... فقط درد میکشم و به هیچکس نمیگم !!! این مدت یه اتفاقاتی برام افتاد که به هیچکس نگفتم ... چون میدونم واسه هیچکس مهم نیست ... یه بار تو تاکسی با یه پسره دعوام شد دستشو برد بالا خوابوند تو گوشم هنوزم حس میکنم جاش میسوزه .... طرف فکر کرده بود من هرزه ام !!! نمیدونم کجی قیافه ی من به دخترای خراب میخوره !!!! خلاصه این یکیش .... یه بار تصادف کردم به هیچکس نگفتم که پام داغووووووون شد .... اتفاقای خیلی زیادی افتاد که به هیشکی نگفتم و نخواهم گفت .... نمیدونم الان از کجا دیگه باید بگم !!!

از تهمت هایی که بهم زدن بگم یا اونایی که دلمو شکستن !!!!  عیبی نداره من که میبخشم اما میدونم خدا نمیبخشه ... واااااااااااای سرم داره میترکه از درد ..............

خلاصه بگم شب تا صبح صدام در نمیاد تو خونه ...... بیشتر اوقات رو تختم دراز کشیدم به سقف نیگا میکنم اهنگ گوش میدم و گاهی فقط گاهی گریه میکنم ... خیر سرم میخوام مرد باشم !!!!

===============================

مدت هاست

مجازی میخندم

مجازی شادم

مجازی عاشق میشوم

مجازی دیگران را دلداری می دهم

اما ....

اما واقعی تنهایم

واقعی درد میکشم

و واقعی از عشق های مجازی لطمه میبینم ....

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |10:39 |یکشنبه هفدهم دی 1391

وقتی اینجا رو دیدم واقعا تعجب کردم !!!!

چرا من وبلاگم رو رها کردم و دیگه ننوشتم ؟؟؟؟

چه خاطراتی اینجا داشتم ....

تمام مدتی که مینوشتم چه اتفاقاتی برام افتاد !!!!! خوب ... بد ....

حیف

حیف که دیگه نمینویسم ....

دیگه با هیچکس دوست نیستم .... دیگه هیچکس نمیاد برام نظر بذاری ...

مثل قبلا وبم شلوغ نیست ... سوت و کور شده ...

دلم واسه همه ی دوستای نتیم تنگ شده اما چیکار کنم که دیگه نمیتونم بیام بنویسم ؟؟!!!

دوستتون دارم ...

خداحافظ

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |14:37 |شنبه بیست و نهم مهر 1391

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |4:39 |چهارشنبه هشتم شهریور 1391

روزها از پی هم میگذرند و من نمیفهمم چه مرگمه !!!!

خوب نیستم ... برام دعا کنید ...

دلم برای داداشم خیلی خیلی خیلی تنگ شده .... چند روزیه رفته اصفهان ... دوس دارم زودتر برگرده ....

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |11:15 |چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده

حیف که دیگه نمیتونم زیاد بیام ...

فعلا چشم انتظارم ... همایون تا یه هفته دیگه میاد تهران ... خیلی دلم براش تنگ شده ...

این مدت اتفاقات خیلی خیلی زیادی برام افتاد .... از مریضی و درد کشیدن و خبرای تلخ تا خبرای خوب و ...

خبر خوب ندارم .... تابستون شده و من بیکار تر از همیشه صبح تا شب تو خونه علافم ...

دلم برای دوستام خیلی تنگ شده و همینطور برای اون روزا ...

چقدر خوب بود ....

نمیدونم .... واقعا نمیدونم الان باید چی بگم .... جز اینکه :

دلم برای اون روزایی تنگ شده که میتونستم از ته دل بخندم ....

همین و بس ....

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |1:53 |دوشنبه نوزدهم تیر 1391

بـــ ـیــشـتر از واقـــ ـعیــــت

تــو را مـــ ـیان ایــــ ـن کــ ـلمات

نــ ـــفس کـــ ـشیدم و زنــدگــــ ـی کـــــردم

و بـــــاور کــــ ـردم ...

مــ ـی روم ...

امــ ـا هـــنوز هــ ـم دلـــم روشــ ـن اســـ ـت

کــ ـه روزی

از زوایــای گریـــ ــه هـــایم ظـــ ـهــور مــیــکــ ـنی ...

+++++++++++++

سلام ...

نمیدونم چی بگم ... از کجا بگم ...

از قلبم که گرفته .. از چشمام که خیسه ... از دلم که شکسته ....

مدرسه تموم شد و زندگی من هم یه جورایی تموم شد .... دوستام همه میرن دنبال زندگیشون ...

من بدون دوستام چیکار کنم ؟؟؟

زندگی من توی دوستام خلاصه میشد مخصوصا لیلی ....

لیلی همه چیزی بود که من داشتم ... نزدیک تر از یه خواهر بهم ... نمیتونم رابطه من و لیلی رو توصیف کنم .... اونو نمیدونم اما من خیلی خیلی خیلی زیاد دوسش دارم ... هم خودشو هم خانوادشو .... واقعا خانوادش یه الگوی کامل هستن ....

وقتی امتحانات رو هم بدیم رابطه ما کاملا قطع میشه و من از کسی که دوسش دارم دیگه خبری ندارم !!

در ضمن خیلی وقته دیگه نوشته های من مخاطب قبلی رو نداره .. گذشته من تموم شده ...

مخاطب خاص : آغوشت را به وسعت تمام نبودن هایت بگشا ! شاید اینگونه بتوانی حجم تنهایی ام را اندازه کنی ...

نمیدونم چرا وقتی میبینمت بدنم یخ میکنه .. دست و پاهام میلرزه و اشکام خود به خود میاد ... نمیدونم این چه حسیه که من دارم ... وقتی دوستم بم میگه : چرا انقدر راحت دلتو دادی دستش ؟ من چه جوابی بدم ؟؟ وقتی بهت خیره میشم و حتی تو یه نیم نگاه نمیندازی من چیکار کنم ؟؟ پشت اون عینک سیاهی که میزنی نگاهت به کجا خیره مونده ؟؟

وقتیه همه میبیننت ، دنبال من میگردن تا بهم بگن عشقت اینجاس ، مجبورم از گوشه در نگات کنم تا مبادا بفهمی اونی که دوستت داره منم .... بهت خیره میشم ... دوباره تو رویاهام من و تو رو کنار هم میبینم ... چه رویای قشنگی !!!

وقتی دستت رو میذاری روی در ماشین و سرت رو به دستات تکیه میدی و تو خودت غرق میشی ، از کدوم عشق شکست خوردی ؟؟ آیا اون از من بیشتر برات گریه کرده ؟؟؟ نه ... نه ... هرگز ...

من بی تو هیچم ... مرا بفهم !!!

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |18:21 |یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391

دلــ ـتنـــگم

بــ ـرای کـــ ـسی کــــه

مــ ـدت هـــاست بــ ـی آنکـــ ـه بــــــاشد ،

زنـــ ـدگــی ای را کـــ ـرده ام ....

====================

ذوق مرگ چیست ؟؟!!!  حالی که من الان دارم !!!!

امروز مدرسه تعطیله ... آخ جووووووووووووون ..... خوشحالم چون از معلم زبانمون متنفرم و نمیخواستم 3ساعت و نیم تحملش کنم !!! ناراحتم چون از ساعت 4 صبح دارم شیمی میخونم و مینویسم خورد تو ذوقم !!!

امروز صبح یکی از دوستای قدیمیم تو خیابون منو دید گفت : مدرستون چطوره ؟ خوبه ؟

گفتم اره بابا خیلی خوبه !!

یه نگاهی بهم کرد و گفت : همین که تونسته تو رو آدم کنه یعنی واقعا خوبه !!! ( منظورش حجابم بود )

یعنی من قبلا آدم نبودم بچه ها ؟ نه دیگه نبودم !! الانم نیستم .. من یه فرشته ام !!! هه هه هه ....

خیلی شادم .. نه ؟!! حال میده یه ذره بیخودی بخندم !!!

من الان محزونم !! آخه المپیاد پسرای مدرسمون تموم شد و رفتن !! آخییی ....

طفلکی ها رو چقدر اذیت کردم با دوستام !!

من همیشه عادت دارم کتونی dc  یا آلستار بپوشم ... چیز دیگه ای نمیپوشم ..... حالا این شده بود سوژه دستشون کتونی هامو مسخره میکردن چندش ها !!!! منم یه چیزی گفتم قهوه ایش کردم !!!

خیلی باحاله ها نه ؟؟ اینکه دخترا و پسرا تو یه مدرسه با هم باشن !!!

امروز صبح که بلند شدم دست و صورتمو که شستم و نشستم به درس خوندن خط اولو که نوشتم برقا رفت ... چشام در اومد تو تاریکی ... با نور شمع درس خوندم ... منم تو نور زرد اصلا نمیبینم !!! حالا میخواستم آماده بشم مانتو و شلوارم عین چی چروک بود و در عین حال بخاطر شستشوی دیشب خیس !!!

داشتم روانی میشدم ... لحظه آخر که میخواستم همونا رو بپوشم برقا اومد خوشبختانه !!! با سرعت جت مامانمو بیدار کردم اتوشون کنه .. منم عین چی دنبال جوراب میگشتم ...

راستی پنجشنبه عروسی پسرخالمه اصفهان !!! چه حالی میده نه ؟؟؟ چهارشنبه زودتر از مدرسه میام آماده میشم موهامو درست میکنم واسه حنابندون که شبه ... بشینیم تو ماشین و بریم اصفهان ولی تو ماشین باید عین ستون بشینیم که موهام خراب نشه !!! عجب بدبختیه ها !!!

دیگه چی بگم ؟؟؟؟ !! اهان ... دیشی ساعت 1 از حمام اومدم بیرون هلاک بودم انقد خسته شدم اخه من خیلی وسواس دارم تو حمام رفتن ... نشستم تا 2 و نیم درس خوندم و خوابیدم .... اصلا یادم رفت موهامو خشک کنم .... صبح که بلند شدم دیدم جلوی صورتمو کلا مو گرفته ... اخه موهای من بدجور فر شده !!! وقتیه هم با سشوار خشک نکنم حجمش ده برابر میشه .... به زور شونشون کردم و بستم ... من نمیدونم با این همه مو چیکار کنم !!!

دیشب همینجوری الکی داشتم تو خونه میرقصیدم و راه میرفتم .... یهو بابام به من اشاره کرد و اروم یه چیزی به خواهرم گفت ... کنجکاوی داشت خفه ام میکرد ... بلاخره از زیر زبونش کشیدم چی گفت ! گفته بود هیکلم خیلی نازه اگر برم خارج برای مانکن شدن رو هوا میزننم ....

خواهرم هم همیشه میگه هیکلم خوبه ... اما مامانم میگه عین مارمولکم ...

قدم 172 . وزنم 50 ..... خوبه دیگه !!! چیزایی که باید داشته باشمو دارم دیگه چی میخوام ؟؟؟ والا !!! من برم دیگه .. فعلا بابای ...

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |8:7 |شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391

شجــ ـاعت میــ ـخــ ـواهد

وفـــادار احـــ ـســـ ـاســی بــاشــ ـی

کـــ ـه مــ ـیدانــــی روزی

شکـــ ـســت مــ ـیدهـد

نــ ـفــ ـسهای دلـــ ـت را ....

++++++++++++++++++++++++

ســــــــــــــــــــــلام دوستــــــــــــان ... حالتون چطوره ؟

چه خبر ؟؟؟

خیلی وقته نیستم !!! همین اول معذرت میخوام چون واقعا نه وقت کردم بیام و نه موقعیت از طرف داداشم جور بود که بیام بهتون سر بزنم !!!

چقدر دلتنگتون بودم ....

این مدت که نبودم خیای اتفاقات افتاد .... اولیش اینکه خیلی محجبه شدم انقدر حجاب بهم میاد !! بانمک تر شدم !!! ( البته تعریف از خود نباشه ) ولی فعلا واسه مدرسه که میرم با حجابم ... بیرون رفتن معمولیم مثل قبله ...

احساس میکنم از هفت دولت آزادم !!! یه حس خاصی دارم ... هیجان !!

واسه چی نمیدونم اما خیلی عوض شدم .... مهربون تر شدم .. خوش اخلاق تر شدم ... و ....

البته این مدت روزای خیلی بدی هم داشتم !!! خیلی خیلی بد .... که نمیگم ....

اهان راستی از کسایی که تولدم رو بهم تبریک گفتن بسیار متشکرم :

چند روزه 20 تا پسر میان دبیرستان ما واسه المپیاد کشوری .. اه مدرسه ما حوزه المپیادیه !!

وای انقد حال میده اسکلشون میکنیم میخندیم .... فک کنین زنگ تفریح ها کلی دختر با 20 تا پسر !!!

تازه اسم منو هم یاد گرفتن !! از کجا نمیدونم اما یکیشون یه بار صدام کرد یه چیزی گفت که نمیگم !!!

امروز سرویس مدرسمون دیر اومده بود همه بچه ها رفته بودن فقط من مونده بودم و لیلی ...

رفتم تو دفتر مدیرمون که اطلاع بدم ما هنوز نرفتیم .... یهو شوکه شدم ... همشون اونجا نشسته بودن ... وقتی من رفتم تو چشماشون همه اومد طرف من !!! آقا ما رو میگی هول کرده بودم گفتم سرویسم نیومده !!! چندتاشون خندیدن اما به روی خودم نیوردم ... بلاخره یکی از معاون ها از پشت بهم گفت خانومی بیا اینجا سرویست دم در منتظرته ... یه بابای کوچیک گفتم و فرار کردم ....

خلاصه یک هفته ست تفریح ما شده این پسرا !!! به چشم برادری همشون هم خدایی خوشگلن !!! من که حسود نیستم واسه خودم فراوون ریخته !! والا ...

دیه چی بگم ؟ !!؟؟!!

خلاصه اگر دوباره مدت زیادی گذشت و نیومدم نگران نباشین ....

فعلا بابای ...

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |15:59 |چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391

سلام ...

امیدوارم حالتون خوب باشه .... من که خیلی خوبم تقریبا ....

امروز بچه ها تو مدرسه برام تولد گرفته بودن ....

کلی زدیم و رقصیدیم .... طفلکی ها یادشون رفته بود برام کادو بخرن ...

ولی یکی که از همه برام عزیز تره برام کادو خریده بود .... لیلی جونم بهم هدیه داد !!!!!!!!!!

فداش شم همیشه هوای منو داره .... هنوز بازش نکردم .... انقدر خوشگل کادوش کرده ....

اگر تونستم عکسشو میذارم ....

خلاصه مخمو حسابی زدن که شنبه براشون شیرینی ببرم ....

من دیگه باید برم ... عجیبه چرا الان انقدر خوشحالم !!! بابای ...

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |16:9 |چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391

ایــ ـن نــ ـیــ ـز ...

نـــ ـه ..

بــزرگـــ ــوارانــ ـه دروغ نــ ـخواهــ ـم گـــفــ ـت !!!

ایــ ـن نــ ـیــز نــ ـمـی گــ ـذرد ....

------------------------------------

سلام به همه ی اونایی که هنوز به یاد من هستن ....

بعد از مدت ها دوباره اومدم ... نمیدونم چقدر گذشت اما  برای من یک سال بیشتر گذشت ...

عید خیلی بدی بود .. خیلی خیلی بد ....

خیلی سخت گذشت ... با تنهایی هام .. با درد کشیدن هام ... با سختی هایی که داشتم ...

احساس میکنم هر لحظه مرگ دنبالمه ... هر طرف نگاه میکنم مرگ رو میبینم که پیشمه ....

این یه احساس ترس زیادی توی من ایجاد کرده .... واسه همین با مسکن هایی که میخورم بیشتر اوقات میخوابم ... البته اسمش خواب نیست اسمش بیهوشیه ....

خیلی بده ....

تو مدرسه یه گوشه میشینم زل میزنم به یه جا .... جرات ندارم با کسی حرف بزنم ... از همه چی و همه کس میترسم ...

همه میخوان منو عذاب بدن .. همه میخوان اذیتم کنن ....

اما من هیچکسو ندارم ازم دفاع کنه .... من مثل همیشه تنهام ....

دوستام سعی میکنن اطرافم باشن و باهام بگن و بخندن اما من دیگه نمیخوامشون ...

وقتی هم من نیستم اونا حال و حوصله خندیدن ندارن و هر کدوم میرن با یکی دیگه ....

جمع دوستام به هم خورده ... چون من دیگه قاطیشون نیستم ...

البته دوستم زری همیشه کنارمه .. اونم مثل من یه شکست خورده از زندگیه ... از عشق نه ... از زندگی ضربه خورده ....

احساس میکنم قلبم تهی شده .... این حس خیلی بده ... احساس میکنم یه گوشه از قلبم خالی شده و باید زودتر پرش کنم ... چون عذابم میده ... همه از تو قلبم رفتن بیرون .... دیگه کسی تو قلبم نیست ... فقط خدا ....

چند روز پیش رفتیم مزار مرده هامون .... من که همونجا وصیت کردم که کجا خاکم کنن ... توی ذهنمک لحظه ی مرگم رو تصور کردم .... وقتی من بمیرم واسه کی میتونه مهم باشه ؟؟؟

هیچکس .... خواهر ها و برادرم که اصلا نمیان سر قبرم .... بابام هم همش نفرینم میکنه که چقدر با مردنم خرج گذاشتم سر دستش ... مامانم هم نمیدونم .... شاید یه گوشه با خواهرهاش غیبت میکنن ... من کجام ؟؟؟ توی یه تابوت کنار قبر ... منتظرم یکی بیاد هولم بده تو قبرم ....

هههههههه .... عجب نمایشی میشه ....

اون موقع همایون کجاست ؟؟؟ همایونم کجایی خاله ؟؟؟ بیا تو بشین بالاس سر خاله ات .... ببین دنیا باهاش چیکار کرد .... خدایا من چجوری همایونمو تنها بذارم ؟؟؟؟؟ اون همه زندگی منه .... خدایا خودت به دادم برس ....

همین ....

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |0:4 |پنجشنبه هفدهم فروردین 1391

عــ ـید امــ ـســــال هــ ـم

مــــی تـــ ـوانـــ ـم تـــ ـنـــ ـهـــایـــی

ســ ـوت بــــ ـزنـــم ...

هـــ ـمــ ـیــن کــ ـه بدانـــ ـم هـــ ـســـ ـتی

آســـ ـمــان را

پـــ ـر از پـــ ــرنـــده مـــــی بــــ ـینم !!

لــ ـبـــ ـخنــ ـد یـــ ـادت نــــ ـرود !!!!

*********

سلام ... عید همتون مبارک ....

کسی که به من تبریک نگفت اما من به شما تبریک میگم ....

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |21:29 |یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390

سلام .. امیدوارم حالتون خوب باشه .. من که اصلا خوب نیستم ...

دیروز ساعت ۳ بعد از ظهر بود که مامانم از خواب بیدارم کرد گفت :

- دوستت پشت تلفن کارت داره ...

به زور بلند شدم رفتم گوشیو برداشتم .. دیدم داره گریه میکنه ... گفتم : چی شده اجی ؟ 

گفت : از خونه فرار کردم کجا برم ؟

منم که هول کرده بودم گفتم بیا اینجا ... اومد نیم ساعت نشست و رفت .. هر چی جلوشو گرفتم نتونستم نگهش دارم ... ساعت ۴ بود که از خونمون رفت ... هر چی زنگ زدم خونشون خواهر کوچیکش که ۵ سالشه گریه میکرد میگفت من تنهام هیچکس خونمون نیست ...

ساعت ۵ بود که مامانش زنگ زد بهم گفت زهرا کجا رفته ؟ منم همه چیو واسش گفتم ... خلاصه تا ساعت ۱۲ شب انقدر گریه کردم که خدا میدونه ... به هر کسی که فکرشو بکنین زنگ زدم ولی نبود .. موبایل هم نداشت .. دوبار از یه تلفن عمومی بهم زنگ زد و خداحافظی کرد ...

ساعت ۱۲ و نیم بود که وی کرج پیداش کردن ... خدارو شکر که حالش خوب بوده ...

فقط خدا میدونه من چی کشیدم تو این مدت ....

بابا و مامانم و خواهرم و داییمو و زنداییمو و داداشم خونه بودن ... اما هیچکدومشون به فکر من نبودم ... تا صبح توی رختخوابم جون دادم ... اما هیچکس به فکر م نبود ... هیچکس ....

ببخشید اینو میگم اما از صبحش هر چی خورده بودم بالا آوردم .... شب هم شام نتونستم بخورم .. امروز هم نتونستم برم مدرسه ....

اما دریغ از یه ذره محبت ... هیچکس به فکرم نبود ... هیچکس ....

ساعت ۱ بیدار شدم مامانمو صدا کردم گفتم یه ذره واسم غذا بیار تا من یتونم قرصامو بخورم .... با عصبانیت گفت :

نهههههههههه میریزه رو تخت ....

ای خدا تخت از دخترش براش مهمتره ...

بخدا قسم الان هم به زور خودمو سر پا نگه داشتم .. واقعا دارم میمیرم ... هیچی هم نخوردم ...

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |14:25 |دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390

دســـ ـتــ ـانــ ـت را در مــ ـقــ ـابــ ـل ام مــ ـشــ ـت مـــــی کــ ـنی

مــ ـی پــ ـرسی :

گـــ ـل  یــــا پــــ ـوچ ؟؟!!

در دلـــ ـم مـــی گــ ـویم :

                       فــ ـقــط دســ ـتـــ ـانت !

 

--------

ســ ـلام ....

امــ ـیــدوارم حالتون خوب باشه !

در عجبم چطور یک دفعه انقدر دورم خلوت شد !!!!

دیگه هیچ کس واسم کامنت نمیذاره !!!!!!

بگذریم ... مهم نیست .... مقصرش تاوانش رو پس میده !!!!

اومدم به همین چند نفری که میان وبلاگم بگم ( البته میدونم واسه اونا هم مهم نیستم )

من دیگه به کل رفتم ....

فردا دیگه داداشم واسه همیشه میاد تهران .... خوشحالم !!!

یک هفته ای هست دیگه تو خونه حرف نمیزنم .. کاری به کار کسی ندارم ... اینجوری خیلی راحت ترم ...

همیشه آرزو میکنم کاش تنها زندگی میکردم .... خیلی خوب میشدا !!!!

امیدوارم تعطیلات عید به همتون خوش بگذره ... به من که اصلا خوش نمیگذره !!!

اصلا دوست ندارم توی خونه باشم .... بهترین لحظات زندگیم توی مدرسه ست ....

13 روز تعطیلی عید رو میرم خونه بابابزرگم .... اونجا خیلی راحت ترم .... برام مهم نیست کسی هم اعتراض کنه ..

خیلی خوش میگذره بهم اونجا .... هر روز صبح با بابابزرگم میریم پارک قدم میزنیم ... با پسر عمه هام بدمینتون و والیبال بازی میکنم .... با هم میخندیم و شادیم .... البته یکی از پسرعمه هام کنکور داره اون فکر نکنم بیاد !!!

ولی کوچیکه هست ...

مسافرت هم نمیریم ... اگر هم بریم من باهاشون نمیرم .... شمال که ویلا به بابام ندادن ... بعد از عید میریم ....

دوست دارم یه چیزی بگم اما نمیدونم چجوری بگمش .. اینجا که میام خیلی نا امید میشم ... هیچکس حالمو نمیپرسه .... هیچکس ازم خبری نمیگیره ...

خیلی بده ... خیلی خیلی بده .... خیلی سخته ....

خداحافظ

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |23:27 |یکشنبه چهاردهم اسفند 1390

عــ ـجب رســ ـم عــجیــبــ ـیه رســ ـم روزگـــ ـار

بــ ـچه بــ ـودیم از تــ ـکــ ـلیف مــی تــ ـرســ ـیدیم

بــ ـزرگ شــ ـدیـــم از بـــ ـلاتکــ ـلیفی !!!!

--------------------

سلام ... حالتون چطوره ؟ امیدوارم خوب باشین ... من که خوبم ... سرگرم خرید و این چیزام ... بابامو حسابی گذاشتم تو خرج ...

بعد از عید هم عروسیه پسرخالمه ... کلی لباس خریدم ...

دیگه حالشو ندارم از غصه و غم بنویسم ... فکر نکنین غمگین نیستما !!! هستم اما نمینویسم تا احساس ضعف نکنم ....

این روزا از خودم متنفر شدم ... خاک تو سرم واقعا !!!! چقدر ساده ام من !!!

چقدر زود خر میشم من !!!!!

این روزا زندگیم فقط شده خنده ... توی مدرسه همش با دوستام میخندیم ... توی خونه هم اس بازی میکنیم میخندیم ... دیروز بردنم دفتر مدیر مدرسه .. مدیرمون یکی از آشناهای بابامه .. منو خیلی دوس داره ....

هی میگفت : اخه تو چرا انقدر میخندی ؟

همون لحظه هم خنده ام گرفته بود ... خودش هم میخندید .. میگفت همه معلما از دستت شاکی شدن .. کل کلاس رو بهم میریزی با حرفات .... حالا برو دیگه کار دارم ... اون موهاتو هم بیار پایین تر !!

یه چشمک بهش زدم گفتم قربونتون برم خداحافظ ...

سریع از دفتر اومدم بیرون ... کلی خندیدیم .. همشونو با حرفام خر میکنم ... امروز هم بخاطر لاک ناخون هام بهم گیر دادن یه جوری از زیر دستشون در رفتم که معاونمون همینجوری مونده بود !!!! خلاصه مثل اولا کلی شیطون شدم ... زنگ هم که میخوره میریزیم بیرون تو خیابون جلوی مدرسمون یه دبیرستان پسرونه هست کلی مسخرشون میکنیم با قیافه های سه در چهارشون !!!!

فقط وقتی فیلم عشق ممنوع شروع میشه بغض میکنم تا آخرش ... عشقم داره میمیره ... خدمتکار خونشون اسمش بشیره ... انقدر دوسش دارم ... چهار قسمت مونده تموم بشه .. نزدیک دویست قسمت بود ... آخییی ...

من برم کلی کار دارم ... بازم میام .. بابای

 

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |14:54 |یکشنبه هفتم اسفند 1390

سلام

نمیدونم چی شد که دوباره سر از اینجا در آوردم ...

امشب دلم خیلی گرفته ... یه جوری شدم !!

زندگی من شده حسرت .. حسرت گذشته ها و حتی حسرت آینده .. آینده ای که میتونه خیلی خوب باشه اما واسه من خوب نیست ... مقصر خودم نیستم ... با خواهرم خیلی صمیمی شدم ... کاش میشد بشینم براش تمام دردامو بگم ... بگم چقدر زجر کشیدم چقدر غصه خوردم چقدر شکستم ...

زندگی خیلی بی مفهومه ... خیلی تکراریه ... خسته کننده ست ...

فکر میکردم میتونم همه چیز رو راحت فراموش کنم اما این چند روز دوباره برگشتم به قبل .. یعنی خاطراتم مدام تو ذهنم تکرار میشه و داغونم میکنه ...

دلم برای اجی زهرا تنگ شده .. نمیدونم شاید باهام قهره ... اما من خیلی دوسش دارم .. خیلی زیاد ..

امروز روز عاشق ها بود .. به همه کسایی که عاشق بودن و هستن و خواهند بود تبریک میگم ...

هنوز هم نفهمیدم من از این زندگی و از این دنیا چی میخوام !!!

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |23:22 |سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390

 ایـــ ـن روزهــ ـا از کــ ـنار مــ ـن که میــ ـگذری

احــ ـتیاط کــ ـن !!

هــ ـزاران کــــــــــارگــ ـر در مــ ـن

مــ ـشغــ ـول کــ ـار اند ...

روحــ ـیـــ ـه ام در دســ ـت تــ ـعــ ـویــض اســـت !!!

----------------------

سلام .. خوب هستین ؟ دلم برای وبلاگم تنگ شده بود اومدم آپ کوچولو بکنم برم بخوابم ...

روزها خیلی سخت میگذره .. صبح ساعت یک ربع به شش بیدار میشم نمازمو میخونم بعد کم کم آماده میشم میرم سر خیابون ماشین میگیرم میرم مدرسه ... ظهر ها ساعت 3 میرسم خونه ... خسته و کوفته ناهار میخورم ولو میشم کنار شومینه ... مامانم هی داد میزنه بچه جان اونجا نخواب !!! یهو بیهوش میشم تا هفت و هشت شب بلند میشم با بقیه شام میخورم باکسی هم حرف نمیزنم اصلا ... بعد عشق ممنوع رو میبینم بعد هم یه ذره از بفرماید شام رو میبینم میام سراغ کامپیوتر ... یه ذره بازی میکنم اهنگ گوش میدم بغض میکنم گاهی گریه میکنم ... یه نگاه میندازم به گوشیم .. اخ جون اس ام اس اومده .. بازش میکنم میبینم ایرانسله ... یه اهنگ پیشواز چرت انتخاب میکنم بعد میبینم شارژ ندارم اصن ... به بابام میگم رفتی بیرون واسم شارژ بخر میگه پول ندارم میگم باشه نخر .... میره بیرون میاد میبینم صد نوع سیگار خارجی و ایرانی و کوف و زهرمار واسه خودش خریده ... خیر سرش تو ترکه !!

بازم بازی میکنم با کامپیوتر .... توی جیبم لرزش احساس میکنم .. گوشیمو در میارم میبینم دوستم اس داده فردا شیمی خوندی ؟ اس میدم میگم الان میخونم ... شیمی رو باز میکنم خونده و نخونده کتابو میبندم میذارم تو کیفم ... یه نگاه به ساعت میندازم .. پتو و بالشمو بر میدارم میرم کنار شومینه ولو میشم تا صبح ... اخه اتاقم خیلی سرده نمیشه توش خوابید

این شده زندگی من ... زندگی بهم ریخته من ... امروز تو مدرسه به بابام اس دادم گفتم زنگ بزن به مدرسه بگو کارناممو بدن به خودم ... اومدم خونه گفت زنگیدم اما گفتن خودت باید بیای بگیری !! چرت میگه .. فکر میکنه مثلا نمره هامو عوض میکنم ... از چی بترسم اخه ؟؟

9 ساله دارم درس میخونم یه بار نیومد مدرسه بپرسه درس دختر من چجوریه ؟؟ !!!

با این حال همیشه شاگرد اول کلاس و مدرسه بودم و هستم .. امسال یه ذره افت تحصیلی داشتم .. اول دبیرستان سخته خداییش !! اما نمره زیر 18 نداشتم به جون خودش !!

دارم مخ خانواده رو میزنم از ایران بریم ... تاحدی موفق بودم .. خواهرم که حله .... بابام هم به شک انداختم که ایران خوب نیست ... مامانم سخت راضی میشه ببینم چی کار میکنم !!!

چقدر حرف زدم !! داداشم داره واسه همیشه میاد تهران .. انقدر خوشحالم .. اون با وجود خودش همیشه به من امید میده ... همیشه خوشحالم میکنه با کاراش .. همیشه منو میخندونه ... برام کادو های غیر منتظره میخره ... عاشقشم ... منو درک میکنه .... اجازه نمیده کسی اذیتم کنه ... داداش گلم بهت مدیونم تا ابد ...

خداحافظ

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |0:16 |دوشنبه هفدهم بهمن 1390

نــ ـامــ ـت را

خـــاطــ ـراتــ ـت را

بــ ـوســ ـه هــ ـایــ ـت را

و لــمــ ـس حــ ـس بــ ـودنــ ـت را

هـــ ـمـه و هـــ ـمه را

بــ ـه دســ ـت بــ ـاد ســ ـپــ ـرده ام

یــ ـادم تــ ـو را فــ ـرامــ ـوش ....

-------

سلام ... امیدوارم حالتون خوب باشه ... من هم مثل همیشه ام ... فرقی نکردم ... روزها خیلی سخت میگذره .. هر لحظه یکسال میگذره ... هه واسه اینکه دیگه کسی ناراحت نشه اسم حامد رو نمیارم میترسم یه وقت بهشون بربخوره یا ناراحت بشن !! من نمیدونم باید حرفامو کجا بگم .. یادمه یه دفتر خاطرات داشتم وقتی یه بنده خدایی خوند چه جنجالی به پا کرد فقط به جرم اینکه احساساتم رو یک جا نوشته بودم ... اینجا هم که میام حرفام و احساساتم رو مینویسم خواهرم بهم گیر داده میگه دیگه از حامد ننویسم .. چرا من اختیارم دست خودم نیست ؟؟؟

اما من از هیچکس نمیترسم تو این دنیا حتی تو !!! گفته بودم بدشانسم اما کسی باور نمیکرد .. خرگوشم مرد ... آلبوم جدید علی اصحابی منو یاد تو میندازه ..

شاید این پست آخرم باشه ... خسته شدم دیگه .. متنفرم از همه ... خداحافظ ...

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |23:5 |یکشنبه نهم بهمن 1390

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه .. من بدک نیستم ...

بادوم اسم خرگوشمه ... عکسش رو بعدا واستون میذارم خیلی جیگره ... اسمش رو گذاشتم بادوم ...

من تا شنبه نیستم دارم میرم مسافرت فقط با گوشی میام نظراتتون رو میخونم ...

البته زیاد هم منتظرم نباشین شاید هیچ وقت دیگه برنگشتم ..

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |11:10 |چهارشنبه پنجم بهمن 1390

دیــ ـشــ ـب را تــا صــ ـبح دنــ ـبالت گـــــشتم

لـــ ـا بــــه لـــ ـا ی تــمــام خــ ـاطرات گــ ـذشــ ـته

تــ ـمام خــ ـوبــی هــا را ورق زدم

لــ ـحظــه بــ ـه لحــ ـظه اش را

رد پــ ـایــت هـ ـمه جا جــ ـاریستــ...

امــ ـا

دوبـــاره تــ ـکرار داســ ـتان هــ ـمــ ـیشگی

نــ ـبــود تو

و انــ ـتظار من

امــ ـروز را هـــم دنــ ـبالت میــ ـگردم ...

مــ ـثل هــ ـمه روزهــای نــبـــودنت

امــروز را هــ ـم ســراغت را از تــ ـمام بــ ـرگ هــا می گــ ـیرم ...

شــ ـایــد بــ ـرگــی را از قــ ـلم انــ ـداخته باشمــ ..

-------------------------------

سلام . حالتون چطوره ؟ من هم ... بیخیال حالم رو نگم بهتره .

دلم برای حامد خیلی تنگ شده . خیلی زیاد . دوست داشتم این روزها کنارم باشه . حالا که حرف عمل اومده وسط خیلی میترسم . ترس از خوب نشدن نیست ترسم از تنهاییمه . من بدون حامد خیلی تنهام .

هیچکس نمیتونه جای اون رو برام بگیره . فقط اونو میخوام . همین ...

امروز مشاور مدرسمون من رو دیده میگه به به بلاخره من تورو دیدم .. چی شد فراموشش کردی که دیگه نمیای پیش من ؟

یه نگاه بهش انداختم گفتم : این روزا هیچ کس دیگه نمیتونه کمکم کنه حتی شما ... برای این نمیام دیگه چون خسته شدم .. از همه چی خسته شدم .. میخوام به درد خودم بمیرم ...

و دویدم تو حیاط ... برف باحالی میومد .. نیم ساعت زیر برف نشسته بودم و گریه میکردم .. زهرا از دور داد زد : معلم اومده تو اینجا چیکار میکنی ؟ بیا تو کلاس همه دارن دنبالت میگردن ...

بلند شدم رفتم تو ساختمون مدرسه که تو راهرو خیلی بدجور خوردم زمین ... با صدای بلند جیغ زدم ... معاون و مدیر و همه ریختن بیرون ... مدیرمون میگه چی شده عزیزم ؟ حالت خوبه ؟

زدم زیر گریه گفتم اره خوبم .. خیلی خوبم ...

دورم رو خلوت کردن ... معاون مدرسمون میگه مشکلی برات پیش اومده عزیزم ؟

گفتم : نه هیچ مشکلی نیس .. من خوبه خوبم ...

با کمکش از روی زمین بلند شدم رفتم تو کلاسمون ... هیچی از درس نفهمیدم .. فقط به تخته نگاه میکردم ... از اتفاقاتی که این مدت افتاده شوکه ام .. نمیدونم چجوری شد که همه چی به هم ریخت .. حامد .. پدرم .. پاهام ... و خیلی چیزای دیگه ...  هر وقت میخوام با خدا درد و دل کنم نمیدونم چی بگم دیگه ... یعنی میشه همه چیز دوباره درست بشه ؟ من که فکر نمیکنم !!

میگن خدا هر کسی رو که بیشتر دوست داره یه کاری میکنه که بیشتر زجر بکشه و بیشتر از خدا کمک بخواد .. یعنی خدا من رو خیلی دوست داره ؟؟ نه من که فکر نمیکنم !!

اون میدونست کسی رو جز اون ندارم اما .......

نمیدونم ... خدایا فقط خودت کمکم کن ... خودت جای خالیشو برام پر کن ..

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |14:55 |شنبه یکم بهمن 1390

Design By: KHanOomi