مـ ـیخـواهـ ـم مـ ـرد بــاشـ ـم
روز هــ ـای بــ ـی کــ ـسـ ـی ام ســ ـابق
دلــ ـتنـــگم بــ ـرای کـــ ـسی کــــه مــ ـدت هـــاست بــ ـی آنکـــ ـه بــــــاشد ، زنـــ ـدگــی ای را کـــ ـرده ام .... ==================== ذوق مرگ چیست ؟؟!!! حالی که من الان دارم !!!! امروز مدرسه تعطیله ... آخ جووووووووووووون ..... خوشحالم چون از معلم زبانمون متنفرم و نمیخواستم 3ساعت و نیم تحملش کنم !!! ناراحتم چون از ساعت 4 صبح دارم شیمی میخونم و مینویسم خورد تو ذوقم !!! امروز صبح یکی از دوستای قدیمیم تو خیابون منو دید گفت : مدرستون چطوره ؟ خوبه ؟ گفتم اره بابا خیلی خوبه !! یه نگاهی بهم کرد و گفت : همین که تونسته تو رو آدم کنه یعنی واقعا خوبه !!! ( منظورش حجابم بود ) یعنی من قبلا آدم نبودم بچه ها ؟ نه دیگه نبودم !! الانم نیستم .. من یه فرشته ام !!! هه هه هه .... خیلی شادم .. نه ؟!! حال میده یه ذره بیخودی بخندم !!! من الان محزونم !! آخه المپیاد پسرای مدرسمون تموم شد و رفتن !! آخییی .... طفلکی ها رو چقدر اذیت کردم با دوستام !! من همیشه عادت دارم کتونی dc یا آلستار بپوشم ... چیز دیگه ای نمیپوشم ..... حالا این شده بود سوژه دستشون کتونی هامو مسخره میکردن چندش ها !!!! منم یه چیزی گفتم قهوه ایش کردم !!! خیلی باحاله ها نه ؟؟ اینکه دخترا و پسرا تو یه مدرسه با هم باشن !!! امروز صبح که بلند شدم دست و صورتمو که شستم و نشستم به درس خوندن خط اولو که نوشتم برقا رفت ... چشام در اومد تو تاریکی ... با نور شمع درس خوندم ... منم تو نور زرد اصلا نمیبینم !!! حالا میخواستم آماده بشم مانتو و شلوارم عین چی چروک بود و در عین حال بخاطر شستشوی دیشب خیس !!! داشتم روانی میشدم ... لحظه آخر که میخواستم همونا رو بپوشم برقا اومد خوشبختانه !!! با سرعت جت مامانمو بیدار کردم اتوشون کنه .. منم عین چی دنبال جوراب میگشتم ... راستی پنجشنبه عروسی پسرخالمه اصفهان !!! چه حالی میده نه ؟؟؟ چهارشنبه زودتر از مدرسه میام آماده میشم موهامو درست میکنم واسه حنابندون که شبه ... بشینیم تو ماشین و بریم اصفهان ولی تو ماشین باید عین ستون بشینیم که موهام خراب نشه !!! عجب بدبختیه ها !!! دیگه چی بگم ؟؟؟؟ !! اهان ... دیشی ساعت 1 از حمام اومدم بیرون هلاک بودم انقد خسته شدم اخه من خیلی وسواس دارم تو حمام رفتن ... نشستم تا 2 و نیم درس خوندم و خوابیدم .... اصلا یادم رفت موهامو خشک کنم .... صبح که بلند شدم دیدم جلوی صورتمو کلا مو گرفته ... اخه موهای من بدجور فر شده !!! وقتیه هم با سشوار خشک نکنم حجمش ده برابر میشه .... به زور شونشون کردم و بستم ... من نمیدونم با این همه مو چیکار کنم !!! دیشب همینجوری الکی داشتم تو خونه میرقصیدم و راه میرفتم .... یهو بابام به من اشاره کرد و اروم یه چیزی به خواهرم گفت ... کنجکاوی داشت خفه ام میکرد ... بلاخره از زیر زبونش کشیدم چی گفت ! گفته بود هیکلم خیلی نازه اگر برم خارج برای مانکن شدن رو هوا میزننم .... خواهرم هم همیشه میگه هیکلم خوبه ... اما مامانم میگه عین مارمولکم ... قدم 172 . وزنم 50 ..... خوبه دیگه !!! چیزایی که باید داشته باشمو دارم دیگه چی میخوام ؟؟؟ والا !!! من برم دیگه .. فعلا بابای ... شجــ ـاعت میــ ـخــ ـواهد وفـــادار احـــ ـســـ ـاســی بــاشــ ـی کـــ ـه مــ ـیدانــــی روزی شکـــ ـســت مــ ـیدهـد نــ ـفــ ـسهای دلـــ ـت را .... ++++++++++++++++++++++++ ســــــــــــــــــــــلام دوستــــــــــــان ... حالتون چطوره ؟ چه خبر ؟؟؟ خیلی وقته نیستم !!! همین اول معذرت میخوام چون واقعا نه وقت کردم بیام و نه موقعیت از طرف داداشم جور بود که بیام بهتون سر بزنم !!! چقدر دلتنگتون بودم .... این مدت که نبودم خیای اتفاقات افتاد .... اولیش اینکه خیلی محجبه شدم انقدر حجاب بهم میاد !! بانمک تر شدم !!! ( البته تعریف از خود نباشه ) ولی فعلا واسه مدرسه که میرم با حجابم ... بیرون رفتن معمولیم مثل قبله ... احساس میکنم از هفت دولت آزادم !!! یه حس خاصی دارم ... هیجان !! واسه چی نمیدونم اما خیلی عوض شدم .... مهربون تر شدم .. خوش اخلاق تر شدم ... و .... البته این مدت روزای خیلی بدی هم داشتم !!! خیلی خیلی بد .... که نمیگم .... اهان راستی از کسایی که تولدم رو بهم تبریک گفتن بسیار متشکرم : چند روزه 20 تا پسر میان دبیرستان ما واسه المپیاد کشوری .. اه مدرسه ما حوزه المپیادیه !! وای انقد حال میده اسکلشون میکنیم میخندیم .... فک کنین زنگ تفریح ها کلی دختر با 20 تا پسر !!! تازه اسم منو هم یاد گرفتن !! از کجا نمیدونم اما یکیشون یه بار صدام کرد یه چیزی گفت که نمیگم !!! امروز سرویس مدرسمون دیر اومده بود همه بچه ها رفته بودن فقط من مونده بودم و لیلی ... رفتم تو دفتر مدیرمون که اطلاع بدم ما هنوز نرفتیم .... یهو شوکه شدم ... همشون اونجا نشسته بودن ... وقتی من رفتم تو چشماشون همه اومد طرف من !!! آقا ما رو میگی هول کرده بودم گفتم سرویسم نیومده !!! چندتاشون خندیدن اما به روی خودم نیوردم ... بلاخره یکی از معاون ها از پشت بهم گفت خانومی بیا اینجا سرویست دم در منتظرته ... یه بابای کوچیک گفتم و فرار کردم .... خلاصه یک هفته ست تفریح ما شده این پسرا !!! به چشم برادری همشون هم خدایی خوشگلن !!! من که حسود نیستم واسه خودم فراوون ریخته !! والا ... دیه چی بگم ؟ !!؟؟!! خلاصه اگر دوباره مدت زیادی گذشت و نیومدم نگران نباشین .... فعلا بابای ... امیدوارم حالتون خوب باشه .... من که خیلی خوبم تقریبا .... امروز بچه ها تو مدرسه برام تولد گرفته بودن .... کلی زدیم و رقصیدیم .... طفلکی ها یادشون رفته بود برام کادو بخرن ... ولی یکی که از همه برام عزیز تره برام کادو خریده بود .... لیلی جونم بهم هدیه داد !!!!!!!!!! فداش شم همیشه هوای منو داره .... هنوز بازش نکردم .... انقدر خوشگل کادوش کرده .... اگر تونستم عکسشو میذارم .... خلاصه مخمو حسابی زدن که شنبه براشون شیرینی ببرم .... من دیگه باید برم ... عجیبه چرا الان انقدر خوشحالم !!! بابای ... نـــ ـه .. بــزرگـــ ــوارانــ ـه دروغ نــ ـخواهــ ـم گـــفــ ـت !!! ایــ ـن نــ ـیــز نــ ـمـی گــ ـذرد .... ------------------------------------ سلام به همه ی اونایی که هنوز به یاد من هستن .... بعد از مدت ها دوباره اومدم ... نمیدونم چقدر گذشت اما برای من یک سال بیشتر گذشت ... عید خیلی بدی بود .. خیلی خیلی بد .... خیلی سخت گذشت ... با تنهایی هام .. با درد کشیدن هام ... با سختی هایی که داشتم ... احساس میکنم هر لحظه مرگ دنبالمه ... هر طرف نگاه میکنم مرگ رو میبینم که پیشمه .... این یه احساس ترس زیادی توی من ایجاد کرده .... واسه همین با مسکن هایی که میخورم بیشتر اوقات میخوابم ... البته اسمش خواب نیست اسمش بیهوشیه .... خیلی بده .... تو مدرسه یه گوشه میشینم زل میزنم به یه جا .... جرات ندارم با کسی حرف بزنم ... از همه چی و همه کس میترسم ... همه میخوان منو عذاب بدن .. همه میخوان اذیتم کنن .... اما من هیچکسو ندارم ازم دفاع کنه .... من مثل همیشه تنهام .... دوستام سعی میکنن اطرافم باشن و باهام بگن و بخندن اما من دیگه نمیخوامشون ... وقتی هم من نیستم اونا حال و حوصله خندیدن ندارن و هر کدوم میرن با یکی دیگه .... جمع دوستام به هم خورده ... چون من دیگه قاطیشون نیستم ... البته دوستم زری همیشه کنارمه .. اونم مثل من یه شکست خورده از زندگیه ... از عشق نه ... از زندگی ضربه خورده .... احساس میکنم قلبم تهی شده .... این حس خیلی بده ... احساس میکنم یه گوشه از قلبم خالی شده و باید زودتر پرش کنم ... چون عذابم میده ... همه از تو قلبم رفتن بیرون .... دیگه کسی تو قلبم نیست ... فقط خدا .... چند روز پیش رفتیم مزار مرده هامون .... من که همونجا وصیت کردم که کجا خاکم کنن ... توی ذهنمک لحظه ی مرگم رو تصور کردم .... وقتی من بمیرم واسه کی میتونه مهم باشه ؟؟؟ هیچکس .... خواهر ها و برادرم که اصلا نمیان سر قبرم .... بابام هم همش نفرینم میکنه که چقدر با مردنم خرج گذاشتم سر دستش ... مامانم هم نمیدونم .... شاید یه گوشه با خواهرهاش غیبت میکنن ... من کجام ؟؟؟ توی یه تابوت کنار قبر ... منتظرم یکی بیاد هولم بده تو قبرم .... هههههههه .... عجب نمایشی میشه .... اون موقع همایون کجاست ؟؟؟ همایونم کجایی خاله ؟؟؟ بیا تو بشین بالاس سر خاله ات .... ببین دنیا باهاش چیکار کرد .... خدایا من چجوری همایونمو تنها بذارم ؟؟؟؟؟ اون همه زندگی منه .... خدایا خودت به دادم برس .... همین .... مــــی تـــ ـوانـــ ـم تـــ ـنـــ ـهـــایـــی ســ ـوت بــــ ـزنـــم ... هـــ ـمــ ـیــن کــ ـه بدانـــ ـم هـــ ـســـ ـتی آســـ ـمــان را پـــ ـر از پـــ ــرنـــده مـــــی بــــ ـینم !! لــ ـبـــ ـخنــ ـد یـــ ـادت نــــ ـرود !!!! ********* سلام ... عید همتون مبارک .... کسی که به من تبریک نگفت اما من به شما تبریک میگم .... دیروز ساعت ۳ بعد از ظهر بود که مامانم از خواب بیدارم کرد گفت : - دوستت پشت تلفن کارت داره ... به زور بلند شدم رفتم گوشیو برداشتم .. دیدم داره گریه میکنه ... گفتم : چی شده اجی ؟ گفت : از خونه فرار کردم کجا برم ؟ منم که هول کرده بودم گفتم بیا اینجا ... اومد نیم ساعت نشست و رفت .. هر چی جلوشو گرفتم نتونستم نگهش دارم ... ساعت ۴ بود که از خونمون رفت ... هر چی زنگ زدم خونشون خواهر کوچیکش که ۵ سالشه گریه میکرد میگفت من تنهام هیچکس خونمون نیست ... ساعت ۵ بود که مامانش زنگ زد بهم گفت زهرا کجا رفته ؟ منم همه چیو واسش گفتم ... خلاصه تا ساعت ۱۲ شب انقدر گریه کردم که خدا میدونه ... به هر کسی که فکرشو بکنین زنگ زدم ولی نبود .. موبایل هم نداشت .. دوبار از یه تلفن عمومی بهم زنگ زد و خداحافظی کرد ... ساعت ۱۲ و نیم بود که وی کرج پیداش کردن ... خدارو شکر که حالش خوب بوده ... فقط خدا میدونه من چی کشیدم تو این مدت .... بابا و مامانم و خواهرم و داییمو و زنداییمو و داداشم خونه بودن ... اما هیچکدومشون به فکر من نبودم ... تا صبح توی رختخوابم جون دادم ... اما هیچکس به فکر م نبود ... هیچکس .... ببخشید اینو میگم اما از صبحش هر چی خورده بودم بالا آوردم .... شب هم شام نتونستم بخورم .. امروز هم نتونستم برم مدرسه .... اما دریغ از یه ذره محبت ... هیچکس به فکرم نبود ... هیچکس .... ساعت ۱ بیدار شدم مامانمو صدا کردم گفتم یه ذره واسم غذا بیار تا من یتونم قرصامو بخورم .... با عصبانیت گفت : نهههههههههه میریزه رو تخت .... ای خدا تخت از دخترش براش مهمتره ... بخدا قسم الان هم به زور خودمو سر پا نگه داشتم .. واقعا دارم میمیرم ... هیچی هم نخوردم ... دســـ ـتــ ـانــ ـت را در مــ ـقــ ـابــ ـل ام مــ ـشــ ـت مـــــی کــ ـنی مــ ـی پــ ـرسی : گـــ ـل یــــا پــــ ـوچ ؟؟!! در دلـــ ـم مـــی گــ ـویم : فــ ـقــط دســ ـتـــ ـانت ! -------- ســ ـلام .... امــ ـیــدوارم حالتون خوب باشه ! در عجبم چطور یک دفعه انقدر دورم خلوت شد !!!! دیگه هیچ کس واسم کامنت نمیذاره !!!!!! بگذریم ... مهم نیست .... مقصرش تاوانش رو پس میده !!!! اومدم به همین چند نفری که میان وبلاگم بگم ( البته میدونم واسه اونا هم مهم نیستم ) من دیگه به کل رفتم .... فردا دیگه داداشم واسه همیشه میاد تهران .... خوشحالم !!! یک هفته ای هست دیگه تو خونه حرف نمیزنم .. کاری به کار کسی ندارم ... اینجوری خیلی راحت ترم ... همیشه آرزو میکنم کاش تنها زندگی میکردم .... خیلی خوب میشدا !!!! امیدوارم تعطیلات عید به همتون خوش بگذره ... به من که اصلا خوش نمیگذره !!! اصلا دوست ندارم توی خونه باشم .... بهترین لحظات زندگیم توی مدرسه ست .... 13 روز تعطیلی عید رو میرم خونه بابابزرگم .... اونجا خیلی راحت ترم .... برام مهم نیست کسی هم اعتراض کنه .. خیلی خوش میگذره بهم اونجا .... هر روز صبح با بابابزرگم میریم پارک قدم میزنیم ... با پسر عمه هام بدمینتون و والیبال بازی میکنم .... با هم میخندیم و شادیم .... البته یکی از پسرعمه هام کنکور داره اون فکر نکنم بیاد !!! ولی کوچیکه هست ... مسافرت هم نمیریم ... اگر هم بریم من باهاشون نمیرم .... شمال که ویلا به بابام ندادن ... بعد از عید میریم .... دوست دارم یه چیزی بگم اما نمیدونم چجوری بگمش .. اینجا که میام خیلی نا امید میشم ... هیچکس حالمو نمیپرسه .... هیچکس ازم خبری نمیگیره ... خیلی بده ... خیلی خیلی بده .... خیلی سخته .... خداحافظ عــ ـجب رســ ـم عــجیــبــ ـیه رســ ـم روزگـــ ـار بــ ـچه بــ ـودیم از تــ ـکــ ـلیف مــی تــ ـرســ ـیدیم بــ ـزرگ شــ ـدیـــم از بـــ ـلاتکــ ـلیفی !!!! -------------------- سلام ... حالتون چطوره ؟ امیدوارم خوب باشین ... من که خوبم ... سرگرم خرید و این چیزام ... بابامو حسابی گذاشتم تو خرج ... بعد از عید هم عروسیه پسرخالمه ... کلی لباس خریدم ... دیگه حالشو ندارم از غصه و غم بنویسم ... فکر نکنین غمگین نیستما !!! هستم اما نمینویسم تا احساس ضعف نکنم .... این روزا از خودم متنفر شدم ... خاک تو سرم واقعا !!!! چقدر ساده ام من !!! چقدر زود خر میشم من !!!!! این روزا زندگیم فقط شده خنده ... توی مدرسه همش با دوستام میخندیم ... توی خونه هم اس بازی میکنیم میخندیم ... دیروز بردنم دفتر مدیر مدرسه .. مدیرمون یکی از آشناهای بابامه .. منو خیلی دوس داره .... هی میگفت : اخه تو چرا انقدر میخندی ؟ همون لحظه هم خنده ام گرفته بود ... خودش هم میخندید .. میگفت همه معلما از دستت شاکی شدن .. کل کلاس رو بهم میریزی با حرفات .... حالا برو دیگه کار دارم ... اون موهاتو هم بیار پایین تر !! یه چشمک بهش زدم گفتم قربونتون برم خداحافظ ... سریع از دفتر اومدم بیرون ... کلی خندیدیم .. همشونو با حرفام خر میکنم ... امروز هم بخاطر لاک ناخون هام بهم گیر دادن یه جوری از زیر دستشون در رفتم که معاونمون همینجوری مونده بود !!!! خلاصه مثل اولا کلی شیطون شدم ... زنگ هم که میخوره میریزیم بیرون تو خیابون جلوی مدرسمون یه دبیرستان پسرونه هست کلی مسخرشون میکنیم با قیافه های سه در چهارشون !!!! فقط وقتی فیلم عشق ممنوع شروع میشه بغض میکنم تا آخرش ... عشقم داره میمیره ... خدمتکار خونشون اسمش بشیره ... انقدر دوسش دارم ... چهار قسمت مونده تموم بشه .. نزدیک دویست قسمت بود ... آخییی ... من برم کلی کار دارم ... بازم میام .. بابای نمیدونم چی شد که دوباره سر از اینجا در آوردم ... امشب دلم خیلی گرفته ... یه جوری شدم !! زندگی من شده حسرت .. حسرت گذشته ها و حتی حسرت آینده .. آینده ای که میتونه خیلی خوب باشه اما واسه من خوب نیست ... مقصر خودم نیستم ... با خواهرم خیلی صمیمی شدم ... کاش میشد بشینم براش تمام دردامو بگم ... بگم چقدر زجر کشیدم چقدر غصه خوردم چقدر شکستم ... زندگی خیلی بی مفهومه ... خیلی تکراریه ... خسته کننده ست ... فکر میکردم میتونم همه چیز رو راحت فراموش کنم اما این چند روز دوباره برگشتم به قبل .. یعنی خاطراتم مدام تو ذهنم تکرار میشه و داغونم میکنه ... دلم برای اجی زهرا تنگ شده .. نمیدونم شاید باهام قهره ... اما من خیلی دوسش دارم .. خیلی زیاد .. امروز روز عاشق ها بود .. به همه کسایی که عاشق بودن و هستن و خواهند بود تبریک میگم ... هنوز هم نفهمیدم من از این زندگی و از این دنیا چی میخوام !!! ایـــ ـن روزهــ ـا از کــ ـنار مــ ـن که میــ ـگذری احــ ـتیاط کــ ـن !! هــ ـزاران کــــــــــارگــ ـر در مــ ـن مــ ـشغــ ـول کــ ـار اند ... روحــ ـیـــ ـه ام در دســ ـت تــ ـعــ ـویــض اســـت !!! ---------------------- سلام .. خوب هستین ؟ دلم برای وبلاگم تنگ شده بود اومدم آپ کوچولو بکنم برم بخوابم ... روزها خیلی سخت میگذره .. صبح ساعت یک ربع به شش بیدار میشم نمازمو میخونم بعد کم کم آماده میشم میرم سر خیابون ماشین میگیرم میرم مدرسه ... ظهر ها ساعت 3 میرسم خونه ... خسته و کوفته ناهار میخورم ولو میشم کنار شومینه ... مامانم هی داد میزنه بچه جان اونجا نخواب !!! یهو بیهوش میشم تا هفت و هشت شب بلند میشم با بقیه شام میخورم باکسی هم حرف نمیزنم اصلا ... بعد عشق ممنوع رو میبینم بعد هم یه ذره از بفرماید شام رو میبینم میام سراغ کامپیوتر ... یه ذره بازی میکنم اهنگ گوش میدم بغض میکنم گاهی گریه میکنم ... یه نگاه میندازم به گوشیم .. اخ جون اس ام اس اومده .. بازش میکنم میبینم ایرانسله ... یه اهنگ پیشواز چرت انتخاب میکنم بعد میبینم شارژ ندارم اصن ... به بابام میگم رفتی بیرون واسم شارژ بخر میگه پول ندارم میگم باشه نخر .... میره بیرون میاد میبینم صد نوع سیگار خارجی و ایرانی و کوف و زهرمار واسه خودش خریده ... خیر سرش تو ترکه !! بازم بازی میکنم با کامپیوتر .... توی جیبم لرزش احساس میکنم .. گوشیمو در میارم میبینم دوستم اس داده فردا شیمی خوندی ؟ اس میدم میگم الان میخونم ... شیمی رو باز میکنم خونده و نخونده کتابو میبندم میذارم تو کیفم ... یه نگاه به ساعت میندازم .. پتو و بالشمو بر میدارم میرم کنار شومینه ولو میشم تا صبح ... اخه اتاقم خیلی سرده نمیشه توش خوابید این شده زندگی من ... زندگی بهم ریخته من ... امروز تو مدرسه به بابام اس دادم گفتم زنگ بزن به مدرسه بگو کارناممو بدن به خودم ... اومدم خونه گفت زنگیدم اما گفتن خودت باید بیای بگیری !! چرت میگه .. فکر میکنه مثلا نمره هامو عوض میکنم ... از چی بترسم اخه ؟؟ 9 ساله دارم درس میخونم یه بار نیومد مدرسه بپرسه درس دختر من چجوریه ؟؟ !!! با این حال همیشه شاگرد اول کلاس و مدرسه بودم و هستم .. امسال یه ذره افت تحصیلی داشتم .. اول دبیرستان سخته خداییش !! اما نمره زیر 18 نداشتم به جون خودش !! دارم مخ خانواده رو میزنم از ایران بریم ... تاحدی موفق بودم .. خواهرم که حله .... بابام هم به شک انداختم که ایران خوب نیست ... مامانم سخت راضی میشه ببینم چی کار میکنم !!! چقدر حرف زدم !! داداشم داره واسه همیشه میاد تهران .. انقدر خوشحالم .. اون با وجود خودش همیشه به من امید میده ... همیشه خوشحالم میکنه با کاراش .. همیشه منو میخندونه ... برام کادو های غیر منتظره میخره ... عاشقشم ... منو درک میکنه .... اجازه نمیده کسی اذیتم کنه ... داداش گلم بهت مدیونم تا ابد ... خداحافظ نــ ـامــ ـت را خـــاطــ ـراتــ ـت را بــ ـوســ ـه هــ ـایــ ـت را و لــمــ ـس حــ ـس بــ ـودنــ ـت را هـــ ـمـه و هـــ ـمه را بــ ـه دســ ـت بــ ـاد ســ ـپــ ـرده ام یــ ـادم تــ ـو را فــ ـرامــ ـوش .... ------- سلام ... امیدوارم حالتون خوب باشه ... من هم مثل همیشه ام ... فرقی نکردم ... روزها خیلی سخت میگذره .. هر لحظه یکسال میگذره ... هه واسه اینکه دیگه کسی ناراحت نشه اسم حامد رو نمیارم میترسم یه وقت بهشون بربخوره یا ناراحت بشن !! من نمیدونم باید حرفامو کجا بگم .. یادمه یه دفتر خاطرات داشتم وقتی یه بنده خدایی خوند چه جنجالی به پا کرد فقط به جرم اینکه احساساتم رو یک جا نوشته بودم ... اینجا هم که میام حرفام و احساساتم رو مینویسم خواهرم بهم گیر داده میگه دیگه از حامد ننویسم .. چرا من اختیارم دست خودم نیست ؟؟؟ اما من از هیچکس نمیترسم تو این دنیا حتی تو !!! گفته بودم بدشانسم اما کسی باور نمیکرد .. خرگوشم مرد ... آلبوم جدید علی اصحابی منو یاد تو میندازه .. شاید این پست آخرم باشه ... خسته شدم دیگه .. متنفرم از همه ... خداحافظ ... بادوم اسم خرگوشمه ... عکسش رو بعدا واستون میذارم خیلی جیگره ... اسمش رو گذاشتم بادوم ... من تا شنبه نیستم دارم میرم مسافرت فقط با گوشی میام نظراتتون رو میخونم ... البته زیاد هم منتظرم نباشین شاید هیچ وقت دیگه برنگشتم .. دیــ ـشــ ـب را تــا صــ ـبح دنــ ـبالت گـــــشتم لـــ ـا بــــه لـــ ـا ی تــمــام خــ ـاطرات گــ ـذشــ ـته تــ ـمام خــ ـوبــی هــا را ورق زدم لــ ـحظــه بــ ـه لحــ ـظه اش را رد پــ ـایــت هـ ـمه جا جــ ـاریستــ... امــ ـا دوبـــاره تــ ـکرار داســ ـتان هــ ـمــ ـیشگی نــ ـبــود تو و انــ ـتظار من امــ ـروز را هـــم دنــ ـبالت میــ ـگردم ... مــ ـثل هــ ـمه روزهــای نــبـــودنت امــروز را هــ ـم ســراغت را از تــ ـمام بــ ـرگ هــا می گــ ـیرم ... شــ ـایــد بــ ـرگــی را از قــ ـلم انــ ـداخته باشمــ .. ------------------------------- سلام . حالتون چطوره ؟ من هم ... بیخیال حالم رو نگم بهتره . دلم برای حامد خیلی تنگ شده . خیلی زیاد . دوست داشتم این روزها کنارم باشه . حالا که حرف عمل اومده وسط خیلی میترسم . ترس از خوب نشدن نیست ترسم از تنهاییمه . من بدون حامد خیلی تنهام . هیچکس نمیتونه جای اون رو برام بگیره . فقط اونو میخوام . همین ... امروز مشاور مدرسمون من رو دیده میگه به به بلاخره من تورو دیدم .. چی شد فراموشش کردی که دیگه نمیای پیش من ؟ یه نگاه بهش انداختم گفتم : این روزا هیچ کس دیگه نمیتونه کمکم کنه حتی شما ... برای این نمیام دیگه چون خسته شدم .. از همه چی خسته شدم .. میخوام به درد خودم بمیرم ... و دویدم تو حیاط ... برف باحالی میومد .. نیم ساعت زیر برف نشسته بودم و گریه میکردم .. زهرا از دور داد زد : معلم اومده تو اینجا چیکار میکنی ؟ بیا تو کلاس همه دارن دنبالت میگردن ... بلند شدم رفتم تو ساختمون مدرسه که تو راهرو خیلی بدجور خوردم زمین ... با صدای بلند جیغ زدم ... معاون و مدیر و همه ریختن بیرون ... مدیرمون میگه چی شده عزیزم ؟ حالت خوبه ؟ زدم زیر گریه گفتم اره خوبم .. خیلی خوبم ... دورم رو خلوت کردن ... معاون مدرسمون میگه مشکلی برات پیش اومده عزیزم ؟ گفتم : نه هیچ مشکلی نیس .. من خوبه خوبم ... با کمکش از روی زمین بلند شدم رفتم تو کلاسمون ... هیچی از درس نفهمیدم .. فقط به تخته نگاه میکردم ... از اتفاقاتی که این مدت افتاده شوکه ام .. نمیدونم چجوری شد که همه چی به هم ریخت .. حامد .. پدرم .. پاهام ... و خیلی چیزای دیگه ... هر وقت میخوام با خدا درد و دل کنم نمیدونم چی بگم دیگه ... یعنی میشه همه چیز دوباره درست بشه ؟ من که فکر نمیکنم !! میگن خدا هر کسی رو که بیشتر دوست داره یه کاری میکنه که بیشتر زجر بکشه و بیشتر از خدا کمک بخواد .. یعنی خدا من رو خیلی دوست داره ؟؟ نه من که فکر نمیکنم !! اون میدونست کسی رو جز اون ندارم اما ....... نمیدونم ... خدایا فقط خودت کمکم کن ... خودت جای خالیشو برام پر کن .. کـــاش بـــ ـودی و سلام ... امیدوارم حالتون خوب باشه ... حالم اصلا خوب نیست .. از دیشب تا حالا قلبم درد میکنه ... نفس که میکشم تیر میکشه .. اول فکر کردم شاید قلبم نیست شاید قفسه سینم درد میکنه اما نه قلبمه ... همینو فقط کم داشتم !!! فردا ساعت ۳ تا ۶ باید برم فیزیوتراپی بعد هم تا ۸ باید برم دکتر ارتوپد که یک ماه پیش رفتم ... بدم میاد ازش !!!!!!! اما فعلا کارم پیشش گیره وگرنه هر چی از دهنم در میومد به اون و بابای بی غیرتم میگفتم ... باید بگه این یک ماه که رفتم فیزیوتراپی واسه پام فایده داشته یا نه ... واسم مهم نیس فایده هم نداشته باشه ... امروز از ساعت ۱۲ ظهر تا ۱۰ شب خوابیدم .. اخه دو روز بود نخوابیده بودم ... امتحان هام بلاخره تموم شد راحت شدم .. ببینم کارنامه درخشانم رو کی بهم میدن !!! واسم مهم نیس چی میشه .. صبح ها ساعت ۶ که منتظر ماشین سر خیابونم که برم مدرسه صد تا ماشین واسم بوق میزنن .. یکیشون هس یه مرد سن بالاس .. پیر نیس اما همسن خودم هم نیس ... از اول سال مزاحمم میشه ... چند روز پیش شیشه ماشینشو داد پایین گفت : ببین اگه یه ساعت باهام باشی پول خوبی بهت میدم با تمام نفرتم نسبت به مردها نگاش کردم و رفتم ... رفتم پارک کنار خیابون نشستم زدم زیر گریه .. حالا فک کنید امتحان داشته باشی صبحونه هم نخورده باشی ضعف هم داشته باشی گریه هم بکنی ... هیچکس اطراف نبود .. با صدای بلند گفتم : خدا من چرا مرد نیستم ؟؟؟؟؟؟؟؟ زدم زیر گریه ... از جنسیت خودم بدم میاد .. جنس ضعیف که فقط به درد ارضا شدن مردا میخوره .. رک مینویسم واسم مهم نیس کی میخونه و چه فکری میکنه ... ما زنها فقط بازیچه دست مرداییم ... اما من مطمئنم بلاخره یه روزی انتقام خودمو از همه اون مردایی که عذابم دادن میگیرم حتی پدرم ... لذت داره که تشنه ی انتقام باشی و من الان هستم ... هم از مردا انتقام میگیرم هم از زنهایی که خودشون رو در برابر مردها ضعیف فرض کردن و خودشون رو فروختن ... ---------------------------------------- الان ساعت ۶ صبحه روز پنجشنبه ست ...دیروز که خودتون خبر دارین باید میرفتم دکتر و فیریوتراپی .. فیزیوتراپی که رفتم یه معاینه کلی انجام داد و چند تا ورزش خیلی سنگین بهم داد و گفت تا میتونی برو استخر !!! دکتر که رفتم ۴۵ دقیقه دوباره معاینه ام کرد .. ازم پرسید این مدت درد داشتم یا نه ... من درد چندانی نداشتم همه اش بی حسی بود و خیلی هم میخوردم زمین ... بعد پرونده ام رو دوباره بررسی کرد و گفت : - متاسفانه فیزیوتراپی و این زانو بند و ورزش هایی که انجام میدادی هیچ کمکی بهت نکرده .. تنها راه درمان عمل کردنه ... یه ذره مکث کرد دوباره گفت : - من خودم عملتون رو انجام میدم .. پا رو باز میکنیم و ایتخوان های دو تا پا را کاملا میشکونیم و مثل حالت اول سر جاش بر میگردونیم و دوباره پا رو میبندیم ... امکان داره یک عمل کافی نباشه و چند عمل انجام بدین .. اینا رو که میگفت باید بودی و حال منو میدیدی ... مامانم این حرفارو که شنید و حال منو دید گفت : نه دکتر خدا نکنه کارش به اونجا ها بکشه با ورزش درست میشه ... دکتر گفت : نه خانوم این انحراف پاهاش داره زیاد میشه بعد شاید در اینده هیچ وقت درست نشه ... من در حالت شوک بودم کلا ... مامانم زیر دستامو گرفته اومردم بیرون ... تا رسیدیم خونه هیچی نفهمیدم ... بابام خونه بود نگاهم که بهش افتاد زدم زیر گریه داشتم میدویدم تو اتاقم که خوردم زمین ... تصمیم گرفتم خودمو بکشم .. خیلی سخته این چیزا رو تحمل کنی .. از طرفی پدر گرام بنده انقدر بی عقل تشریف دارن که بجای اینکه یه ذره به من دلداری بده بدتر رو زخم من نمک میپاشه ... با صدای بلند و عصبانیت داد زده میگه : همه اش مقصر خودتی ... از یک ماه پیش هذ شب دارم بهت یاد اوری میکنم ورزشاتو انجام بدی ( اینا رو که میگفتم میخواستم خفه اش کنم ... خب یاداوری نکن ! ) مامانم هم انقدر اعصابش خورد شد بلند شد قرص ارام بخش خورد و رفت خوابید .. از تو اتاق اومدم بیرون برم اب بخورم دوباره تو در اشپزخونه خوردم زمین ... اما هیچ کس نبود درکم کنه .. بهم محبت کنه ... بگه عیبی نداره درست میشه عزیزم .. غصه نخور ... فقط خدا میدونه من دیشب چه حالی داشتم .... ---------------------------------------------------------------------- میخواستم پست جدید بذارم دیدم حوصلشو ندارم .. دیشب خیلی بد بود .. خبر رسید بابابزرگم خورده زمین استخون لگنش خورد شده ... الهی بمیرم واسش .. براش دعا کنید .. این به کنار ... دیشب بابام اومد کنارم نشست دید یه دونه جوش خیلی کوچولو زدم گیر داد اینو بده من بکنمش ... دستشو انداخت دور گردن من که تکون نخورم ... هی با دستم اشاره میکردم به دستش و نمیتونستم هیچی بگم .. اره داشت خفه ام میکرد ... کبود شده بودم اما ولم نمیکرد .. وقتی به زور خودمو از تو دستش نجات دادم با عصبانیت سرم داد زد من دیگه اصلا طرف تو نمیام !! لوس ... نفسم بالا نمیومد ... گریه نمیکردم اما اشکام میومد پایین و سعی میکردم نفس بکشم ... کاش مرد بودم تا همین کار رو باهاش میکرد اما دیگه فرصت زنده موندن بهش نمیدادم ... فقط خدا میدونه دیشب چقدر به من سخت گذشت .. جالب اینجاس همه فکر میکردن مقصر منم ... بابام سریع لباس پوشید و از خونه رفت بیرون ... وقتی برگشت من خواب بودم متوجه نشدم ... ازش متنفرم ... آهِستهـ گُفتـ خُدانِگَهدارَتـ وَ دَر را بَستـ وَ رَفتـ . . . آدَمـ ها چهـ راحَتـ مسئولیتـ خود را بهـ گَردَنـِ " خُــدا " میـ اَنــدازَنــد ... ---------------------------- انگار این دنیا و روزگار چشم نداره من رو یک روز خوشبخت ببینه ... خدا چقدر دلگیرم و خسته ... من قید همه رو زدم فقط واسه تو ... هیچ وقت نمیتونم فراموشت کنم ... خودت هم خوب میدونی ... عین دیوونه ها شدم ... صبح به این زودی با اینکه مدرسه هم ندارم بلند شدم و اومدم اینجا .. البته بیدار نشدم که !! از دیشب بیدارم .. میخوام هر کاری بکنم که یادم بره کی بودی و چجوری اومدی تو زندگیم ... اما نمیشه ... دلتنگی تموم دنیامو گرفته ... کسی حرفامو نمیفهمه ... یه بغض گنده گلومو گرفته ... دیگه منتظرم نیستی خوب میدونم !! میدونم از قلبت بیرون اومدم .. اما بدون من هیچ وقت ازت متنفر نمیشم ... اما تو از من متنفر شدی ... فقط میخوام من باشم و تو .. تا تموم حرفامو که تو دلم مونده بهت بگم .. بگم چقدر اشتباه کردی درباره من .. بگم چقدر درباره من بد قضاوت کردی ... کاش بودی و میدید چقدر دلتنگم ... حرفای ناگفته زیاده اما چه فایده داره وقتی تو نمیخونی و نمیفهمی ... از هر چی عشق و عاشقیه متنفرم ..و من هیچ وقت نمیتونم مرد باشم ... نمیتونم مثل مرد ها باشم ... ای خدا من چرا مرد نیستم !!! امروز برای اولین بار واقعا از ته دل خواستم مرد باشم ... مثل تو ... مثل همه مردا برام اسون باشه که یکی رو از دست بدم ... خداحافظیت یادم میاد ... چقدر ساده گفتی ازم متنفری و خداحافظی کردی ... این روزا خاطراتم با تو دیوونم کرده ... این روزا همه چیز بهم ریخته ... فیزیوتراپی تموم شد .. ده جلسه شکنجه اور بلاخره تموم شد اما چهارشنبه روز سرنوشت سازه .. اول باید دوباره برم فیزیوتراپی تا یه معایته کلی انجام بده بعد برای دکتر ارتوپد بنویسه وضعیتم چجوریه بعد برم پیش دکتره تا نتیجه نهایی رو بگه .. بگه پام خوب میشه یا نه ... عمل بکنم یا نه ... از نظر خودم خیلی وضعیتم افتضاحه اخه نمیتونم دیگه راه برم همه اش میخورم زمین .. خسته شدم دیگه ... دیشب ساعت ۹ خوابیدم ساعت ۴ صبح بیدار شدم تا الان نشسته بودم و اروم اروم گریه میکردم ... بابام منو دیده میگه : بابا خوبی ؟ .. گفتم اره چطور ؟ گفت : درد داری بابا ؟ ... گفتم : نه ... گفت : پس چرا انقدر تو چشات غم نشسته ؟ ... یه دفعه بغض کردم گفتم : نه بابا یه ذره خسته ام ... چند شب پیش تو ماشین من و بابام تنها نشسته بودیم داشتیم از فیزیوتراپی برمیگشتیم یه دفعه زدم زیر گریه .. بابام هم گریه کرد .. گفت : چرا اینجوری شدی تو ؟ چرا انقد خودت رو عذاب میدی ؟ گفتم بابا من چرا انقدر بدبختم ؟ .. گفت : نه تو بدبخت نیستی من بدبختم که دختری مثل تو دارم .. فک میکردم تو توی بچه هام از همه قوی تری .. من به تو امید داشتم اما نا امیدم کردی ... حرفای بابام خیلی زیاد بود .. منو مقصر دونست .. گفت من داغونش کردم .. گفت گریه های من عذابش میده ... دلم اون روز توی امامزاده رو میخواد ... برای مراسم دفن داییم من رو با خودشون نبردن .. دیروز فهمیدم توی همون امامزاده دفنش کردن .. خیلی خوشحال شدم .. شاید این یه بهنونه ای بشه واسه اینکه من زیاد برم اونجا ... نمیدونم این روزا چرا انقدر بابام هوامو داره .. دیروز رفته بودیم فروشگاه شهروند .. منیکی از این سبد های چرخ دار رو گرفته بودم خیلی خونسرد دنبال بابا و مامانم راه افتادم .. هرچی میخواستن برمیداشتن مینداختن تو سبد .. به قسمت خوراکی ها که رسیدیم .. بابام به هر چی میرسید میگفت : از اینا دوس داری ؟ .. بدون اینکه چیزی بگم بر میداشت مینداخت تو سبد ... نمیدونم معنی این کاراش چیه !! اما خودش هم میدونه من هیچ وقت نمیبخشمش ... نمیخوام هیچ کسی هوامو داشته باشه جز تو ... میخوام وقتی کار اشتباهی میکنم سرم داد بزنی ... بگی معلوم هس حواست کجاس ؟ چرا مواظب خودت نیستی ؟ .. بعد من بغض کنم بگم ببخشید .. تو عصبی بشی و من مهربون بشم ... من منت کشی کنم تو ناز کنی ... ای خدا تا حالا جلوی کسی انقدر حقیر و نا چیز نبودم ... خدا ببین از یاسمین مغرور چی مونده ... ---------------------------------------------------- آلبوم جدید علی لهراسبی خیلی قشنگه ... مخصوصا اهنگ اولش .. چشمامو میبندم ... وقتی گوش میکردم همه اش یاد تو بودم .. تو هم حتما گوش کن ... آب پــ ـاکی کــ ـه روی دســ ـتم ریــ ـختــی خــ ـیلی ســ ـرد بــ ـود .. ------------------------------- سلام ... چرا اول از همه باید بگم سلام ؟؟؟؟ نمیشه اول یه چیزی بگم بعد بگم سلام ؟؟ خوبین ؟ میشه دیگه نگم خوبین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ !! خب چرا دعوا میکنین خسته شدم از یک نواختی ... میخوام یه جوری دیگه پست بذارم اما نمیدونم چجوری !! هوم ؟ انقده حوصله ام سر رفته که خدا میدونه ... الان از خونه خاله ام او مدم ... همه اونجا موندن که شب هم بخوابن من اعصاب نداشتم به زور به بابام گفتم منو بیار خونه .... اصاب که واسه ادم نمیذارن !! والا !! امروز کلا ادم شادی بودم .. الان بعد از مدت ها اهنگ گذاشتم دارم میرقصم ... اهنگ باباکرم قیصر ... بابام منو دیده یه نگاه عجیب بهم انداخت میگه : خوبی بابا ؟ گفتم اره مگه چیه دارم میرقصم ... پشتشو کرد بهم با تعجب زیر لب گفت : چه قری میده !! خودم ترکیده بودم از خنده !! خلاصه نشستم کتاب زیستمو گذاشتم جلوی خودم ... همین که نگاهم به صفحه اولش افتاد خمیازه هام شروع شد ... بلند شدم برم بخوابم اومدم کامپیوتر رو خاموش کنم ... نگاهم به مانیتور افتاد خواب از سرم پرید ... هههههه صبحا که امتحانمون رو میدیم و تعطیل میشیم من و دوستم ( زهرا ) میریم پارک کنار مدرسه میشینیم تا سرویس من بیاد و بیام خونه .. من که همه اش بیهوشم .. سرمو میذارم رو شونه های زهرا و میخوابم ... چهارشنبه وقتی زهرا بیدارم کرد دیدم دستش پر کاغذه .. گفتم اینا چیه ؟؟؟ گفت پسرای دبیرستان روبه رویی که تعطیل شدن همشون از تو این پارکه رد شدن اینا رو کاسب شدم ... چند تاش هم داد به من گفت اینا هم ماله تو .. گفتن بیدارت نکنم ... زدم زیر خنده گفتم این دخترا به چی دلشون خوشه !! تنها چیزی که بهش فکر نمیکنم این روزا همین چیزاس ... بهش گفتم زری جان یکبار دیگه من از این چیزا ازت ببینم خودت میدونی و اون داداشه عزیزت ... بنده خدا رنگ به رنگ شد گفت میدونی من که بهشون زنگ نمیزنم فقط میگیرم کم نیارم ... گفتم در هر صورت من که شماره معین ( داداشش .. انقد غیرتیه رو زهرا ) میتونم راحت گیر بیارم پس دیگه نبینم ازت ... گفتم بلند شو بریم سرویس من اومده گفت وایسا یه دقیقه ... ( کنار پارکه یه فروشگاه بزرگه ) رفت تو یکی از غرفه هاش گفت من رفتم مواظب موتورت باش .. اومد گفتم چی گفتی به یارو ؟؟ گفت اخه اینم بهم شماره داد گفت مواظب موورم هم باش ... من هنک کرده بودم همینجوری !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه گذشت دیگه ... دارم ادمش میکنم بچه رو .. دیگه میریم تو پارک نمیخوابم ... هر پسری بیاد طرفمون یه جوری نگاهش میکنم میره ... !! ما اینیم دیگه !!! اوه چقد حرفیدم !! حال کردین دیگه حرفی از غم و غصه نزدم ؟؟؟ من برم دیگه لالا کنم .. مسافرتم هم کنسل شد بابام خودش تنهایی میره ... بابای من یه توضیحی بدم درباره اش بد نیس .. عرضم به حضورتون که این اسم وقتی به ذهنم رسید که داشتم به نامردی مردا و کارایی که بعضی هاشون با من کردن فکر میکردم .. البته همه مردا اینجوری نیستن از جمله داداش گلم ... پیش خودم گفتم چطوره من هم یه دفعه مثل اونا باشم .. سنگدل و بی رحم ... و مثل بعضی هاشون مرد واقعی ... منظورم از مرد بودن خیلی پیچیده ست ... نمیتونم منظورم رو بیان کنم ... در هر صورت این اسم تصویب شد و عوض هم نمیشه .. البته نظر شما خیلی واسم مهمه ... قالب رو هم عوض کردم .. این رو خیلی دوس دارم .. یه جوری بامزه ست .. چطوره به نظرتون ؟ میخوام خودم رو هم عوض کنم .. یه تغییر و تحول حسابی .. دیگه نمیخوام غمگین بنویسم یه ذره شادترش کنم بهتره ... البته تو دلم پره غمه ولی خب تا کی اینجوری بمونم ؟ من بخوام یا نخوام زندگی ادامه داره .. راستی برای خاله ام دعا کنید .. خیلی واسش ناراحتم ... سرطان گرفته .. یه غده بدخیم توی شکمشه ... اگر چیزیش بشه من خیلی داغون میشم ... خیلی دوسش دارم .. براش دعا کنید ... اجی زهرا به دادم برس ( موضوعو گرفتی ؟ به قول خواهرم من کیسه اب جوش لازمم. نگرفتی هنوز؟ ) میدونین بچه ها دیگه میخوام بی پرده بنویسم .. اینجا رو از اشنا ها فقط چند تا از دوستام و خواهرم میخونن پس چندان مهم نیست ... رک بودن من رو بر حساب پررو یا بی ادب بودنم نذارین .. خب فکر میکنم زیاد صحبت کردم .. شبتون بخیر ------------------------------------------------------------------------------------- سلام الان ساعت ده و چهل و سه دقیقه صبحه .. دیشب اصلا یک لحظه هم نخوابیدم الان دارم بیهوش میشم .. بعد از ظهر هم فیزیوتراپی دارم .. شبش هم خونه بابابزرگم مهمونی توپ گرفتن باید برم اونجا .. فردا صبح هم عازم سفرم .. من و بابام .. چه همسفری واقعا !!! قبون وبم برم که انقده خوجل شده ... ( واسه تنوع گفتم اینو ) خلاصه الان چشمام رو به زور باز نگه داشتم ... من برم بیهوش بشم .. کلا قاطی کردم به شدت ... تا تمام تحــ ـملــم را گــــریه کنم .... سلام دوستان . خوبین ؟ منم بد نیستم .. هر جوری هست میگذره منم دیگه گله و شکایتی ندارم ... جمعه شب داییم فوت کرد ... داستانی که نوشتم تموم شد همین الان .. توی ادامه مطلبه و دوست دارم همتون بخونین و نظر بدین .. البته رمز داره هر کسی نداره بگه بهش بدم ... دیگه هیچی نمیخوام بگم چون گریم میگیره ... خداحافظ ---------------------------------------------------------------- اسم وبلاگمو میخوام عوض کنم .. نظرتون چیه ؟ --------------------------------------------------------------- منتظر نظر نموندم عوض کردم ... حالا نظر بدین چطوره ؟ خوشــ بخـــتـــی را زاده امـــــروزمــــ ... جهنــــــم فـــــرداســتــــــــ ... -------------------------------------- سلام .. امیدوارم حالتون خوب باشه ... حال من هم خوبه هم بد ... خوبم واسه اینکه مامان بزرگ و بابابزرگم دارن برای چند روزی میان خونه ما . دلم واسشون خیلی تنگ شده . مامان و بابای مامانم میشن . از اصفهان میان ... بدم واسه اینکه خیلی درد میکشم بخاطر پام .. خیلی اذیتم میکنه ... همایون هم رفت کرمانشاه ... بدم واسه اینکه اصلا روحیه ی خوبی ندارم و البته این چیز عجیبی نیست ... من هیچ وقت اعصاب نداشتم ... اما اصلا به روی خودم نمیارم ... الان دوباره میخواستم بنویسم خوبم واسه اینکه .. اما دلیل دیگه ای برای خوب بودنم ندارم ... از همه دنیا خسته شدم ... دیگه نمیخوام کسی رو ببینم .. میخوام تنها باشم ... امــا ایــ ـن روز هــ ـا به لــ ـطف تو انـ ـتظار را دیــ ـدنی می کشــم !!! --------------------------- سلام .. داداشم دیروز رفت .. ولی همایون فعلا تهرانه ... اصلا حوصلشو ندارم ... الان صداش داره میاد .. داره داد میزنه خاله کجایی ؟؟ اینو کجای دلم بذارم دیگه !!! این روزا خیلی اوضاع افتضاحه ... صبح ساعت ۶ بیدار میشم تا ۱۰ مدرسه ام بعد میام خونه میخوابم تا ساعت ۳ .. اگر روز زوج باشه بعدش باید برم فیزیوتراپی و تا ساعت هفت اونجام ... اگر نرم فیزیوتراپی بیکار میشم و گاهی یه نگاهی روی کتاب میندازم و گاهی با همایون دعوا میکنم ... گاهی سر بقیه داد میکشم گاهی تنهایی توی اتاق گریه میکنم ... گاهی یه نگاهی به موبایلم میندازم گاهی یه اس میدم ... گاهی همایون رو بغل میکنم و میچرخونمش و با صدای خنده هاش حال میکنم گاهی هم صدای گریه هاش دیوونم میکنه ... همه ی این کار ها رو هم که بکنم واسه هیچکس مهم نیست ... هر روز دعوا .. هر روز داد و فریاد .. بعد انتظار دارن من همه اش سرم تو کتاب باشه .. تازه فهمیدم مشکل پای من واسه هیچکس اهمیت نداره ... اگر بابام یه ادم بدبخت بود که به زور پول در میاره اونوقت بهش حق میدادم اما حالا که وضعش خوبه و معلوم نیست حقوقش کجا خرج میشه بهش حق نمیدم که پولی رو که واسه پام خرج کرده به رخم بکشه و منت بذاره ... انقدر این مدت سختی کشیدم و حرف چرت و پرت از دیگران کشیدم که اگر بخوام بگم تا فردا طول میکشه ... بگذریم ... خداحافظ چــ ـای می نوشــ ـم و بــ ـغض می کنم هیچــ ـکس مــ ـرا به یــاد نمی آورد ایــن همه آدم روی کهــ ـکشان به این بزرگــ ـی و مــ ـن حتــ ـی آرزوی یکی نبــ ـودم .... ----------------- سلام امیدوارم حالتون خوب باشه .. سریع حرف هامو میزنم و میرم باید بخوابم ... امروز جلسه دوم فیزیوتراپی پام بود .. الهی بمیره دکتره ... فقط خدا میدونه چقدر نفرینش کردم ... دفعه اول درجه برقش رو ۴۵ بود این دفعه اوردش رو ۵۹ ... دفعه اول چقدر گریه کردم خدا میدونه دیگه این دفعه رو خودتون تا ته خط برین ... به عمرم انقدر درد نکشیده بودم .. خلاصه ۴۵ دقیقه به سختی گذشت و منو باز کردن یعنی همونا رو از من باز کردن .. بعد رفتیم اون چیزایی که واسه زانو هام ساختن رو بگیریم .. طبق معمول گفت شلوارتو در بیار ( اصن نمیدونم این چرا تیکه کلام همه دکترا هست !!! هنوز از در نیومدم تو میگه شلوارتو در بیار !! خجالتم خوب چیزیه.. والا !! ) خلاصه به سختی گذشت و حالا بنده با چشمای پف کرده ( به شدت ! ) اینجا نشستم .. پاهام اصلا تکون نمیخوره محکم بسته شده ... دکتره اومده تو اتاقم میگه وا چرا گریه میکنی ؟ درد نداره که !! ته تغاری بابا هستی حسابی لوست کردن ! میخواستم یه فحش بهش بدم بره دنبال کارش اما مامانم جلومو گرف ... الان واسه یه لحظه قدر بابامو دونستم دفعه اول من گریه می کردم بابام اشکامو پاک میکرد میگفت دست منو فشار بده دردت کمتر بشه این دفعه که مامانم بود خدا میدونه چی کشیدم ... سرم داد میزد که چرا گریه میکنی ؟ خدا نصیب هیشکی نکنه یه دفعه دستشو فشار دادم نزدیک بود سقف اتاقو بیاره پایین ... خلاصه روز خوبی نبود ... من برم بخوابم حسابی چشمام میسوزه ... اهان راستی یادم رفت بگم فردا خواهر زاده ام ( همایون ) و داداش گلم کسی که بیشتر از همه دنیا دوستش دارم میان تهران ... همایون از کرمانشاه و داداشم از اراک میاد !! خواهرم زنگ زده میگه فقط هرچی دارین جمع کنین همایون داره میاد .. الان اگر بخوای چیزی رو از جایی برداری باید قلاب بگیری یکی دیگه بره بیاره انقد گذاشتیم بالا .. از بس شر و شیطونه ... فقط یه فحش بلده .. میره میاد به همه میگه احمق همه اش ۴ سالشه اما انقدر عاشقه اتیش بازیه که همه انگشت هاش سوخته ولی انقدر پرو هس که هیچی نمیگه ... من تا حالا گریشو ندیدم .. فوق العاده مغرور و خودخواه ... بهش فحش بدی ُ دعواش بکنی ُ کتکش بزنی در کل هر کاری بکنی به هیچ عنوان گریه نمیکنه بجاش زل میزنه تو چشمات !! داداشم هم کی هیچی ... عشق منه .. تنها مردیه تو دنیا که واقعا دوستش دارم . مرد بودنش رو ثابت کرده ... خب من برم دیگه .. بابای ------- سلام . امروز جمعه ست .. مثل همه جمعه ها . خسته کننده ... بهتون گفتم که داداشم تهرانه و نمیتونم بیام اینترنت ... همایون هم هست . اصلا نمیذاره درس بخونم ... خیلی شر شده ... وضعیت پاهام که تغییری نکرده تازه بدتر هم شده .. حوصله ندارم چیز دیگه ای بگم ... خداحافظ انقدر حرف دارم بزنم که خدا میدونه !!! بعد از اینکه دکتر بهم گفت از دست من کاری بر نمیاد رفتم یه دکتر جدید ... متخصص ارتوپد بود .. خلاصه نیم ساعت منو معاینه کرد و گفت : باید بری عکس بگیری از پاهات بعد بیا نشونم بده .. خلاصه اون شب عکس گرفتیم و خودش رفت نشون دکتر داد و جوابو گرفت ازش .. دکتره بهش گفته بوده : به احتمال زیاد باید عمل بشه اما فعلا تا یک ماه دیگه ده جلسه باید بره فیزیتراپی تا ببینیم چی میشه .. اها بعدش هم ادرس یه جایی رو داد که بریم اونجا تا برای پاهام یه جور قالب درست کنن .. یه چیزی شبیه به زانو بنده اما فرق داره ... فعلا که اماده نشده دارن درستش میکنن ... دیشب اولین جلسه فیزیوتراپی من بود .. اوه اوه من فقط یه چیزی بهتون میگم .. فقط خدا میدونه چقدر درد کشیدم ... اول گفت شلوارتو در بیار بخواب رو تخت (ماشالا همه دکترا همینو میگن ) بعد اومد یه صفحه های فلزی بست به پام .. من که خبر نداشتم میخواد چه بلایی سرم بیاد !! بعد یه چیزی که دورش حوله بود و من ندیدم اومد گذاشت زیر پام و یکی هم روی زانو هام و یکی هم بالاتر ... بعد یه دستگاهی رو روشن کرد و رفت بیرون .. من نزدیک بود بمیرم از ترس .. برق که وارد پاهام شد در حد چی ترسیدم ... اشکام چجوری می ریخت پایین ... دکتره اومده تو یه نگاه میندازه به و گفت : ای بابا من چرا درجه این رو انقدر بردم بالا ؟ میخواستم بلند شم بکشمش !!!!!!! همون بود که انقدر گریه کردم دیگه ... درجشو اورد پایین تر اما باز خیلی درد داشت ... الان هم دقیقا جای همون ۴ تا صفحه فلزیه کبود شده و عین چی درد میکنه ... در اخر هم دکتره بهم گفت : فکر نکنم این چیزا فایده داشته باشه .. باید عمل کنی .... بله دیگه !!! اینم از اتفاقات این چند روز ... اهان یه چیز دیگه .. جدیدا از خانواده ام به شدت متنفر شدم ... مخصوصا از پدرم .. واقعا ازش بدم میاد به شدت ... همین دیگه ... خداحافظ راستی یلداتون مبارک ... هیچکس که به من تبریک نگفت اما من به شما تبریک میگم ... ایــ ـن روز هــ ـا : آب و هــ ـوای دلــ ـم ، آنــ ـقــدر بــ ـارانــ ـی ســـ ـت کـــه رخــ ـت دلــ ـتنگــی ام را ، فــ ـرصــ ـتی بــرای خــ ـشک شــ ـدن نیــ ـست ... وقــ ـتی که نیســ ـتی بــ ـا دیــ ـدن هــ ـر صحــ ـنه عــاشــ ـقانه احــ ـساس یکــ پــ ـرانتــ ـز میـــ ـکنم کـ ـه هــ ـمه اتفــ ـاقــ ـات خــوب خــ ـارج از آن می افــ ـتد ---------- سلام . امیدوارم حالتون خوب باشه . منم بدک نیستم . فقط مشکل پام بیشتر شده . درد چندانی نداره اما خیلی بی حس شده . دیروز تو مدرسه دوستم داشت پامو فشار میداد اصلا هیچی نمیفهمیدم . باورتون میشه ؟ دیشب از شدت درد از خواب پریدم . جالب اینجاست که اون یکی پام درد می کرد . اون هم مثل اولای این یکی درد میکه . یعنی اون هم داره مثل این میشه ؟ نمیدونم .. واسم مهم نیست دیگه ... چند شب پیش بابام یه چیزی گفت که واقعا ازش انتظار نداشتم . لحنش یه جوری بود که همون لحظه بغض کردم اما گریه نکردم . اخه دارو های دکتره خیلی چیزه . یه پماد داده که هیچ فایده ای نداره با دو نوع قرص . قرص هارو دارم میخورم . بعد بابام گیر داده به پماد . میگه اونو نمینی انتظار داری خوب بشی ... اصلا نمیفهمن که بابا مشکل من چیز دیگه ست ... با یه پماد پای من خوب نمیشه ... چی بگم اخه ؟ صد دفعه گفتم بازم میگم دیگه واسم مهم نیست چی بشه فقط این واسم همه که چه چیز ها و چه کس هایی رو از دست میدم ... اان فوق العاده عصبی ام ... دیشب ذای مورد علاقمو به مامانم گفتم درست کنه ... بلاخره راضی شد و درست کرد .. اما من واسه شام خواب بودم .. اینا خودشون خوردن و تموم ... الان از خواب بیدار شدم میگم غذای منو بیار .. میگه کدوم غذا ؟ میگم دیشبیه .. با کمال چی به من میگه همشو خوردیم تموم شد ... به درک واسه کی مهم ام من ؟ بمیرم بهتره تا زندگیم اینجوری باشه ... قبلا با این مشکلات ضعف نشون دادم گریه میکردم ناراحت بودم اما حالا نه ناراحتم نه گریه میکنم فقط عصبی ام .. عصبانی امممممممممم اما هیچ کس نمیفهمه ... از دست همه شاکی ام .. مقصر همه ی این مشکلات دیگران هستن ... به موقع از همشون انتقام میگیرم .. بخدا قسم همشونو نابود میکنم ... اره من خیلی عوض شدم .. خیلی ... نه اینکه فکر کنید بخاطر یه غذای ساده من اینجوری شدما .. نه ارزشش رو نداره .. وقتی فکر میکنم چجوری گاهی جلوی دیگران گریه کردم حرصم میگیره .. از اینکه سوژه مسخره کردن بشم متنفرم .. هه الان انقد ناخن هامو فشار دادم تو دستم ، جاش داره میسوزه ... از این که درد بکشم خوشم میاد ... فکر میکردم همه چیز درست میشه ... نمیدونم فقط چرا توی خیالم به تو که می رسم ارومم و نفرینت نمیکنم و فحش نمیدم بهت ... این روزها شرایط به گونه ای ست که یادم می دهد باید خودم باشم .. دیگر به هیچ کس و هیچ چیز اعتماد نکنم ... این مشق روز هایم است : تنهایم .. بی کسم ... فقط خدا را دارم .... نمی دانــم چــ ـرا بیــ ـن ایــ ـن همــ ـه ادم پــ ـیــ ـله کــرده امــ بــ ـه تــ ـو شــ ـاید فــ ـقط با تــ ـو پــ ـروانــ ـه می شــ ـوم -------------------------------- سلام ... امیدوارم حالتون خوب باشه ... منم خوبم نگران نباشین ... هنوز با خاطرات گذشته زنده ام ... خاطراتی که شده تمام زندگیم .. کاش خودش جای خاطراتش رو می گرفت ... دلم تنگه .. واسه خیلی چیزا .. اینجا جای گفتنش نیس ... یادش بخیر ... دلم تنگ شده واسه روزایی که میتونستم از ته دل بخندم .. بهونه خنده هام چی بود ؟ همونی که الان نیس .. همونی که باید باشه و نیس ... دلم واسه تو تنگ شده بی انصاف .. چجور دلت اومد ؟ هنوزم نمیدونم چرا اینجوری شد .. دلم یه جای اروم میخواد .. یه جای بی تنش ... جایی که تنها نباشم ... تا شاید یه ذره اروم بشم .. کجا ؟ شاید اغوش تو !!! نخند .. دارم جدی میگم ... دلم تنگه .. واسه خیلی چیزا ...بذار بمونم .. بذار یه گوشه از دل بمونم ... خدا من که چیز زیادی ازت نخواستم ... خدا من که پر توقع نبودم ... زندگی اینه خدا ؟ اگه زندگی اینه من نمیخوام ... اره خدا من این زندگی رو نمیخوام ... اخه تا کی ؟ تا کی صبر کنم ؟ خدا کجای این زندگی وایسادم که انقد دنیا رو سرم خراب میشه ؟ مگه من چی کار کردم ؟ من کدام امید را نا امید کرده ام ؟ کدام خواهش را نشنیدم ؟ و به کدامین دلتنگی خندیدم ؟ پس تو که داری الان به دلتنگی من میخندی چرا وضعت اینه ؟ چرا خدا ؟ مگه من چیکار کردم ؟ هنوز هم دلم تنگ می شود برای تکیه کلام هایت که فقط تکیه کلام های تو نبود من هم به ان ها تکیه کرده بودم ===== یادمه قبلا از دو لحاظ جسمی و روحی واستون حالمو میگفتم ... الان هر چی فکر کینم میبینم هیچ کدوم تعریفی نداره که بخوام بنویسم ... خلاصش اینه سرما خوردم .. پام هم که روز به روز بدتر میشه ... دردش کم شده اما بجاش کم کم بی حس میشه .. به زور حرکتش میدم ... کی میخواد از کار بیوفته خدا میدونه ... واسم مهم نیس چه بلایی سرم بیاد واسم این مهمه که با این بلایی که سرم میاد چه چیز هایی رو از دست میدم بـــاران کــ ـه مــی بارد ، بــایــ ــد آغــوشــــی باشــ ـد ... پــ ـنــ ـجره نیمــ ـه بــ ـازی ، موســ ـیقــی بــ ـاران ، بــ ـوی خــ ـاک ، ســ ـرمــای هوا ، گــره کـ ـور دستــ ـها و پــاهــ ـا ، گــ ـرمای عـــ ـریان عاشــ ـقی ، صــ ـدای تپــش قلبــ ـها ، خــواب هشــ ـیار عصــ ـرانه ... بــ ـاران که مــ ـی بارد ، بــ ـاید کســی باشــ ـد ... ==================== سلام .. امیدوارم حالتون خوب باشه ... دوباره محرم اومد .. نمیدونم چی باید بگم الان ... دلم بیشتر از همیشه گرفته ... امروز چند تا یادگاری از دوستالمو جلوم گذاشته بودم و نگاشون میکردم : دوتا بلیت سینما یه آب میوه pop یه شکلات و یه دونه از این چیزا که ماله درخت کاجه همون میوشه نمیدونم چیه ! تنها یادگاری های من هستن از دوستای خوبم .. دلم واسشون تنگ شده خیلی ... زمان نمیگذره ... میگن با گذر زمان ادم میتونه همه چیز رو فراموش کنه اما من تا عمر دارم یادم نمیره با تو چه خاطراتی داشتم ... اگه مقصر من بودم ببخشید ... اما من هر کاری که میکنم فقط واسه خوشبختی اطرافیانمه !! درد فوق العاده زیادی دارم ... چند روزیه درد پای راستم به اوج رسیده ... به سختی راه میرم ... میترسم آخرش فلج بشم ... چون نزدیک یک ساله این درد رو دارم اما نه به این شدت ... اولا فقط توی خواب درد میگرفت و از خواب میپریدم اما حالا تو خواب و بیدار فرقی نداره کلا درد میکنه ... امروز قرار بود برم دکتر که نشد الان باید برم بابام با اون ژل مخصوص پامو ماساژ بده و بعد ببنده تا بلکه فایده داشته باشه ... بیشتر موقع خواب اذیتم اخه وقتی پام رو یه سطح صاف قرار بگیره دردش صد برابر میشه ... مجبورم به چیزی بذارم زیر پام که البته صبح که بیدار میشم پام همونجوری مونده !!! هنوزم نمیدونم چه گناهی تو زندگیم کردم ... شنیدی میگن هر چی سنگه ماله پای لنگه ؟ !! پام هم که اینجوری شد واقعا دیگه شرح حال این روزامه !!! وقتی مشکلات هم سن و سال هامو میبینم واقعا دوس دارم جای اونا باشم و انقدر بدبخت نباشم ... من با هر کسی دردودل میکنم تعجب میکنم میگه تو این همه سختی رو چجوری تحمل میکنی ؟ تحملم داره تموم میشه کم کم .... حرف آخرم خط اخر شعر بالاییه .. تو این شرایط من ، باید کسی باشد... =============================== شنبه نوشتم : سلام ... من فردا دارم میرم مسافرت ... واسم دعا کنید خیلی درد دارم امروز هم نتونستم مدرسه برم ... تا شنبه هفته اینده نیستم .. دعا یادتون نره ... اجی بهم اس بده خیلی تنها شدم این روزا ... کاش تو هم واسم یه ذره دعا میکردی ... قلبــ آهننینــ ـم میخواهـــد زنگـــ بزند آخــر این روزهـــا عجیب بارانی میــ ـشود ----------------------------------------------- سلام ... بلاخره اومدم یه پست بذارم و برم ... امروز نمیتونم بگم روز خیلی خوب یا بدی بود .. ولی با همه روزهای زندگیم تا حالا فرق داشت .. نمیدونم چجوری بود .. من هیچ وقت به خدا نزدیک نشدم ... باهاش حرف میزنما اما اونجوری که باید و شاید نه ... نماز نمیخونم روزه نمیگیرم و ... اما امروز با چند تا از دوستام تصمیم گرفتیم بریم امامزاده ... نمیدونم چرا یه حالی شدم ... با یه حرف یکی از دوستام هم خیلی ناراحت شدم که اونو نمیگم .. ولی در کل حس عجیبی بود .. شاید بخندین یا مسخره کنین ... وقتی دستم به ضریح ( درست نوشتم ؟ ) امامزاده خورد یه دفعه کل بدنم لرزید ...یه حس خیلی غریب بود ... نزدیک یک ساعت و نیم اونجا بودیم .. کلشو داشتم گریه میکردم ... فقط اینجا میخوام از دوست عزیزم لیلی تشکر کنم .. خیلی دختر ماهیه ... من بجز اون کسیو ندارم دور و برم ... یعنی اجی زهرا هم هستا اما لیلی فرق داره ... وقتی گریه میکردم هر کسی خواست بیاد طرفم لیلی نمیذاشت وو خیلی خوب ادمو درک میکنه ... فهمید دوست دارم تنها باشم ... برق هم رفته بود همه جا تاریک .. هیچکس هم جر ما چند نفر اونجا نبود .. بقیه هم رفتن تو محوطه فقط من موندم .. بنده خدا سرایدار اونجا هنک کرده بود اخه من وقتی تنها باشم صدای گریم خیلی بلنده .. روی دیوار امامزاده یه قسمتی بود که کسایی که اونجا بودن حاجتشونو مینوشتن ... لحظه اخر چشمم خورد بهش .. یکی نوشته بود : خدایا خاستگار خوب بیاد ( بدبخت ترشیده خجالت نمیکشه ) یکی نوشته بود : خدایا مشکلاتم منو دوستامو خوشخت کن ( ههههههه این حاجتاش زیاد بوده همه رو مخفف کرده شده این ) خلاصه هم یه ذره خندیدم هم مونده بودم من چی بنویسم اخه ماشالا یکی و دوتا که نیست حاجتام .. بلاخره یه چیزی نوشتم که شامل همشون بشه : شاید مسخره به نظر بیاد اما فقط همین به ذهنم رسید ... ارزو دارم هر روز برم اونجا یه دل سیر گریه کنم تا اروم بشم .. به قول علیرضا ( یکی از داداشای گل اینترنتیم ) مگه وزن اشک چقدره که بعد از گریه کردن سبک میشیم ؟ !!! هوم ؟ خب من برم دیگه .. اما خوابم نمیبره ... اخه از مدرسه که اومدم تقریبا ساعت چهار ظهر خوابیدم تا نه شب !!!!!!!!!!!!!!! فکرشو بکن ترکوندم خودمو !! الان اصلا خوابم نمیبره .. ساعت نه هم بخاطر فیلم مورد علاقه ی خودمو لیلی ( عشق ممنوع ) از خواب بیدار شدم ... لیلی رفته شمال بهم گفت واسم ضبطش کن که یادم رفت عیبی نداره حالا یه قسمتشو نبینه !! من رفتم ... بابای ======================================================== شنبه نوشتم : هه !! خنده ام میگیره ... من چشمام شوره ؟ چشای شما شوره ؟ لیلی رو چشم زدین ...از پیش من رفت ... مدرسشو عوض کرد .. اینم از ضربه روحی بعدی ... در انجمـــاد نگـاه سرد این مردمــ ُ دلم برای جهنمـــت تنگ شدهــ ... ---------- سلام .. امیدوارم حالتون خوب باشه حال و هوای ای روزا خیلی بده .. دلم فوق العاده گرفته .. هیچکس نمیدونه الان وضعیتم چیه .. از نظر جسمی خوبم بدک نیستم فقط یخورده پام درد میکنه . بچه ها باهام شوخی شهرستانی کردن نزدیک بود پام بشکنه ... مشکل اصلی من روح و روانمه ... بخاطر چند تا از دوستام که نگرانم بودن نرفتم پیش روانپزشک ... یعنی فقط مسکن های معمولی میخورم واسه سردردام که البته هیچکس خبر نداره جز شماها ... هفته ای دوبار میرم پیش مشاور .. نمیذاره باهاش حرف بزنم همش واسم برنامه ریزی تحصیلی میکنه .. به زور یه وقت واسه یک شنبه ازش گرفتم برم خودمو خالی کنم .. بخاطر خوشبختی خیلیا باید ازشون گذشت .. دارم سعی میکنم همین کار رو بکنم اما میدونین بچه ها نمیشه ... من ظرفیت این همه سختی رو ندارم ... الان یه بغض گنده تو گلومه ... اجی زهرا سیم کارتم رو عوض کردم شمارهجدیدمو بهت میدم ... از هایده گذشتم دارم مهستی گوش میدم ... اهنگ کجا رفتی ... قشنگه ... فقط یخورده شاده ادم اعصابش خورد میشه اما جمله هایی که میگه غمگینه ... توروخدا واسم دعا کنید ... اصلا حال و روز خوبی ندارم بخدا ... خدا اخه چرا من ؟ چرا من این همه باید عذاب بکشم ؟ خدا خودت میدونی از بچگی چقدر عذاب کشیدم ... من بهترین خانواده رو دارم البته اگه بگم بهترین پدرومادر بهتره چون بقیه بهترین نیستن بعضی هم بدترین ! از خیلیا متنفرممممممممممممممممممم .. کثافتای عوضی اشغال چرا دست از سرم بر نمیدارید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اه خدا این چه زندگییه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا کمکم کن ... بچه ها دوستای گلم خواهش میکنم واسم دعا کنید .. خدا منو دوست نداره دعا های خودمو قبول نمیکنه ... انقد بغضمو خوردم حس میکنم گلوم زخم شده ... دوست دارم فقط به اسمون نگاه کنم و فریاد بکشم : چرا خــــــــــــــــــدا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا چرا من ؟ چرا ؟ دیدی چقدر پیشت حقیر و ناچیزم ... خدا بهم کمک کن .. بهم کمک کن فراموش کنم ... بهش کمک کن فراموش کنه ... خدا کمکمون کن ... درد قلبمو حس میکنم .. حس میکنم چجور قلبم شکسته ... زخم هاشو حس میکنم .. اخ چه بد دردیه درد شکست ... نمیتونم نفس بکشم .. بغضم نمیذاره ...نه من نباید گریه کنم .. گریه کنم همه چی تموم میشه من می بازم .. الانشم دست کمی از یه بازنده ندارم ... حرفام زیاده ... اما همینا فک کنم کافی بود ... خداحافظ کم کم دارم یه چیزایی از اطرافیانم میشنوم که بیشتر ازشون متنفر میشم فقط اومدم یه پست کوچیک بذارم .. خداحافظ خــاطــره ی شــ ـادی هــای دیــ ـروز تــلخ ترین غمــ ـی ست که امــ ـروز دارم ---- سلام .. امیدوارم حال همتون خوب باشه ... چند تا از بچه ها نگرانم بودن گفتم یه پست بذارم ... به قول مرحوم شکیبایی حال من خوب است اما تو باور مکن امروز مدرسه اصلا خوب نبود .. از اول تا آخر پیش مشاوره بودم ... چشمام باز نمیشه انقدر گریه کردم ... قراره برم پیش روانپزشک ... مشاوره گفت باید دارو آرامبخشو نمیدونم از این چرتو پرتا مصرف کنم ... تا الان سر قولم بودم که قرص نخورم اما تو زندگی من خیلیا سر قولشون نموندن .. قول دادن تنهام نذارن که گذاشتن ... قول دادن اشکمو در نیارن که آوردن و خیلی قولای دیگه ... هه ! دارم سعی میکنم شاد باشم اما لحظه ای نیست که بغض نکنم ... تو دلم خیلی چیزا هستا اما نباید بگم .. یعنی من به خدا قول دادم که رازمو فقط به خودش بگم ... فردا صبح زود بابام داره میره پیش روانپزشک که واسم وقت بگیره ... روزای تلخیه ... هیچی از زندگی نمیفهمم ... یک درصد هم از درسا چیزی حالیم نمیشه ... صدام دوباره امروز گرفته بود اما انقد اب گرم خوردم یه مقدار درست شد ... خیلی سخته که غمخوار کسی باشی که خودت بزرگترین غمش باشی نه ؟ الان من همینم ... دلم واسش میسوزه که چجوری میخواد منو فراموش کنه بعد از اون طرف به گوشم میرسه وقتی میگفته منو نمیخواد میخندیده با دوستاش ... خیلی سخته نه ؟ حرفای من واسه بقیه چرت و پرته ... اینو دوستام بهم گفتن ... اما این حرفا واسه من درده ... رنجه .. عذابه ... تازه اینا که چیزی نیست .. این حرفا چیزاییه که همه میبینن اما حرفای توی دلمو و غمای توی دلمو چی ؟ اونا رو که کسی نمیبینه ... توی دلم دو تا احساس با هم قاطی شدن ... عشق و کینه ... ازش کینه به دل دارم اما دوسش دارم ... از شنبه قراره زندگی من عوض بشه .. هفته ای سه جلسه مشاوره ... پیش یه روانپزشک و دو تا مشاور مختلف ... امیدوارم ماثر باشه ... باید تا نزدیک چند سال برم پیش مشاور و دارو بخورم ... خودم نمیخواستم اما با این شرایطم نمیتونم به زندگیم برسم ... دیشب بابام تا بغضمو دید و ازم پرسید چی شده ؟ زدم زیر گریه .. انقد گریه کردم که چشمم جایی رو نمیدید بعد دوباره بابام باهام حرف زد گفت عزیزم زود فراموشش میکنی اگه فکرتو به چیزای دیگه مشغول کنی .. مشاوره خیلی تشویقم کرد که به بابام گفتم که حامد منو نمیخواد .. گفت حالا بابات بیشتر مواظبته ... مسافرت رو کنسل کردم اما چه فایده ! اگر همه چیز دوباره برگرده سر جای اولش این منم که نمیتونم یاسمین سابق بشم ... دردایی تو سینم هست که فقط خدا میدونه ... خدا بهم قول دادی کمکم کنی نه ؟ سعی میکنم قوی باشم ... کمتر گریه کنم اما مجبورم دارو های اعصابو ارامبخش مصرف کنم ... امیدوارم دارو هاش زیاد خواب اور نباشه .. البته خوبه که زیاد بخوابم چون کمتر به حامد فکر میکنم و کمتر عذاب میکشم ... الان که دارو نمیخورم روزی حداکثر 5 ساعت میخوابم ... بیشتر نمیتونم .. روزم هم به گریه کردن و بغض کردن میگذره و شبم با بیهوش شدن تموم میشه ... زیاد حرف زدم ؟ ببخشید بچه ها ... واسم دعا کنید بتونم مثل قبل بشم البته میدونم که دیگه نمیشم ... من خیلی عوض شدم یعنی عوضم کردن ... خداحافظ
تـــو
و یــ ـک عــــــالــمه حـــ ـرف...
و تــ ـرازویـــی که ســ ـهــم تـــو را از شــ ـعرهـــایم نــشــ ـان مـــی داد!!!
می فــ ـهــمــیدی
وقــ ـت دلــتــنـگی
یـــ ـک آه
چـــ ـقـدر وزن دارد ...
-----------------------
مــا بـــ ـه تــحــمل عادت کــ ـرده ایم
دلم اتاقــ ـی میخواد
امان از قصـــــــــــه عادت
=======
ادامــ ـه دردهــ ـام
دیــــروز بـــــه حــــــراج گذاشتـنــــــــد...
مـــــن
خــــدایـــــــا
امـــــروز
چـــــــــــــــرا مـــی ســــــوزمــــ ..؟!؟!؟
خدا خودت میدونی !
| Design By: KHanOomi |



