X
تبلیغات
مـ ـیخـواهـ ـم مـ ـرد بــاشـ ـم

































مـ ـیخـواهـ ـم مـ ـرد بــاشـ ـم

روز هــ ـای بــ ـی کــ ـسـ ـی ام ســ ـابق

سلام

راستش نمیدونم چی بگم

خیلیییییییییی وقته نیومدم اینجا

الان یهو زد به سرم بیام ...

جالب اینجاست هیچکس منتظرم نبوده و حتی یه دونه نظر هم نداشتم ....

خیلی جالبه ها !!!!!!

دوست ندارم مطالبمو پاک کنم یا وبمو حذف کنم اما با خوندنشون خیلی حالم خراب میشه ....

چه روزایی سختی رو پشت سر گذاشتم و چه روزای سختی رو میگذرونم ....

دیگه نمیدونم چی بگم .... خدافظ

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |17:14 |یکشنبه سوم آذر 1392

سلام

اوه بلاخره من از مسافرت برگشتم .....

امسال عید هم مثل سالهای پیش گذشت .... بدک نبود ... خوش گذتشت ... بعضی روزاشم افتضاح  گذشت ....

هرچی فکر میکنم میبینم حرفی واسه گفتن ندارم ....

اما این روزا خیلیا اذیتم کردن و بهم نارو زدن ....

خدافظ

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |18:21 |یکشنبه هجدهم فروردین 1392

سهلامــــــــ

فقط اومدم بگم من تا هجدهم نیستم ....

یادتون نره ۲۵ فروردین تولدمه !!!

داریم میریم مشهد ... واسه همتون دعا میکنم .... شما هم واسه من دعا کنید .....

بابای

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |16:26 |سه شنبه ششم فروردین 1392

سلامممممم

سال نو همگی مبارک ( منظورم از همگی فقط خودم بودم چون کس دیگه ای به وبلاگم سر نمیزنه )

امیدوارم تو سال جدید همتون به آرزو هاتون برسین ....

راستی ۲۵ فروردین تولدمه هر کی کادو نده با من طرفه ..... من کادو میخوام ... گفته باشم !!!

نمیدونم حرفامو چجوری شروع کنم ... خیلی خلاصه میگم ... کسایی که اومدن اینجا و مطالبم رو میخونن ازشون خواهش میکنم تا حالا هرچی مینوشتم رو فراموش کنن .. من اون یاسمین سابق نیستم ... تازه فهمیدم چقدر تو زندگیم اشتباه کردم و چقدر عمرم رو هدر دادم ....

دلم نمیاد مطالب قدیمیم رو پاک کنم اما خواهش میکنم اونا رو نخونین و فراموششون کنید ...

همین بود حرفام .......

روزای تعطیل حالمو بهم میزنه ... از اینکه یه جا بشینم و بیکار باشم اعصابم خورد میشه .. هی مجبورم قلیون چاق کنم بشینم با ابجی خانوم و خان داداش بکشم ... فقط لیمو نعنا ...

بدجور معتاد شدم ... خدا به دادم برسه ... دلم بدجور دریا میخواد ... تا ۷ عید تهرانیم بعد میریم مشهد تا ۱۳ ...

اونجا خونه عمومه ... از مکه برگشته میریم دستبوسی ولی من عمرا دستشو ببوسم ... پره پشمه !!! اه اه اه حالم بد شد !!!!!

خاصه امسال عید هیچ خوشگذرونی نداریم ....

اما من از الان یه چیزی رو بگم ... البته ربطی به حرفای الانم نداره ... من امسال فیزیک رو می افتم به جون بچم ....

دبیر فیزیکمون خیر سری واسمون پیک درست کرده ( خیر سررم دوم دبیرستانم باید بشینم پیک حل کنم ) .. به جون بچم یه دونه از مسئله هاشو بلد نبودم حل کنم !!!!!!!!

خدایا دستم به دامنت یه فکری واسه فیزیک من بکن .. داغونم !!!!!!

حالا پیک هندسه و شیمی و ریاضی و مثلثات رو عین چی همشو روز اول حل کردم اما این فیزیک لامصب خیلی سخته !!!! تو روحت ( دبیر فیزیک )

زین پس سعی میکنم زودتر آپ کنم !!!

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |3:22 |دوشنبه پنجم فروردین 1392

یاد گرفتـــه ام
انسان مدرنـــی باشــــم
و هــر بار که دلتنـــــــگ میشــــوم
بـه جای بغـــــض و اشــــک
تنهـــا به این جملـــه اکتفــا کنـــم کــه
هوای بـــد ایــن روزهــا
آدم را افســــــــرده میکنـد ..!
یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |18:33 |پنجشنبه دهم اسفند 1391

در این هیاهوی خلق
که پُتک بر آرامش ات میزند
دلم پیاده رویی میخواهد , بارانی!
دست خودم را بگیرم
برویم صحبت کنان
تا انتهای گریستنِ آخرین ابرِ زندگی!
نفرین به اجتماع
که نمی گذارد صدا به صدا برسد!
یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |18:20 |سه شنبه هشتم اسفند 1391

دیشب یه حادثه ای اتفاق افتاد که یکی از بدترین اتفاقات زندگیم بوده تا حالا ....

ادامه مطلب رمز داره

خواستی بگو بهت بدم ....


ادامــ ـه دردهــ ـام
یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |15:49 |دوشنبه سی ام بهمن 1391

کلی چیز نوشته بودم واسه این پست یهو همش پرید ... دیگه حوصله ندارم بنویسم
یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |10:10 |دوشنبه بیست و پنجم دی 1391

دلم یک پاکت سیگار می خواهد

تا دود کنم یکی یکی این خاطره هارو ....

دلم اندوه یک آسمان آبی را میخواهد ....

تا برای تمام روزهای باتو بودن گریه کنم ......

کفشهایم لنگه به لنگه شده

نگاهم به آسمان بود

زمین خوردم

همه خندیدند

بلند شدم

راه را اشتباه رفتم

گم شدم

انگشت نمای خلق پر مدعا شدم

نگاهم را که از آسمان گرفتم و رفتم

دیگر زنده نبودم ...

راستی گفته بودم :

آسمانم تو بودی ؟؟!!!!

=================================

سلام ... من اومدم .... انقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود که خدا میدونه !!!
زده به سرم دوباره بیام بنویسم !!!! چون تنها جایی که میشه حرف زد همینجاست

مرسی از اینکه این مدتی که نبودم هیچکس حالم رو نپرسید !!! این لطف زیاد دوستان قدیمیم رو نشون میده !!!

چند روزه سر درد ولم نمیکنه انقدر چشمام میسوزه که خدا میدونه ... همه میگن مال آلودگیه هواست اما خودم میدونم که چه مرگمه !!!
اخخخخخخخخخخخ چه سردردیه .....

دیشب تا صبح نخوابیدم فقط گریه کردم از پا درد .... هوز خوب نشده .... فقط درد میکشم و به هیچکس نمیگم !!! این مدت یه اتفاقاتی برام افتاد که به هیچکس نگفتم ... چون میدونم واسه هیچکس مهم نیست ... یه بار تو تاکسی با یه پسره دعوام شد دستشو برد بالا خوابوند تو گوشم هنوزم حس میکنم جاش میسوزه .... طرف فکر کرده بود من هرزه ام !!! نمیدونم کجی قیافه ی من به دخترای خراب میخوره !!!! خلاصه این یکیش .... یه بار تصادف کردم به هیچکس نگفتم که پام داغووووووون شد .... اتفاقای خیلی زیادی افتاد که به هیشکی نگفتم و نخواهم گفت .... نمیدونم الان از کجا دیگه باید بگم !!!

از تهمت هایی که بهم زدن بگم یا اونایی که دلمو شکستن !!!!  عیبی نداره من که میبخشم اما میدونم خدا نمیبخشه ... واااااااااااای سرم داره میترکه از درد ..............

خلاصه بگم شب تا صبح صدام در نمیاد تو خونه ...... بیشتر اوقات رو تختم دراز کشیدم به سقف نیگا میکنم اهنگ گوش میدم و گاهی فقط گاهی گریه میکنم ... خیر سرم میخوام مرد باشم !!!!

===============================

مدت هاست

مجازی میخندم

مجازی شادم

مجازی عاشق میشوم

مجازی دیگران را دلداری می دهم

اما ....

اما واقعی تنهایم

واقعی درد میکشم

و واقعی از عشق های مجازی لطمه میبینم ....

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |10:39 |یکشنبه هفدهم دی 1391

وقتی اینجا رو دیدم واقعا تعجب کردم !!!!

چرا من وبلاگم رو رها کردم و دیگه ننوشتم ؟؟؟؟

چه خاطراتی اینجا داشتم ....

تمام مدتی که مینوشتم چه اتفاقاتی برام افتاد !!!!! خوب ... بد ....

حیف

حیف که دیگه نمینویسم ....

دیگه با هیچکس دوست نیستم .... دیگه هیچکس نمیاد برام نظر بذاری ...

مثل قبلا وبم شلوغ نیست ... سوت و کور شده ...

دلم واسه همه ی دوستای نتیم تنگ شده اما چیکار کنم که دیگه نمیتونم بیام بنویسم ؟؟!!!

دوستتون دارم ...

خداحافظ

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |14:37 |شنبه بیست و نهم مهر 1391

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |4:39 |چهارشنبه هشتم شهریور 1391

روزها از پی هم میگذرند و من نمیفهمم چه مرگمه !!!!

خوب نیستم ... برام دعا کنید ...

دلم برای داداشم خیلی خیلی خیلی تنگ شده .... چند روزیه رفته اصفهان ... دوس دارم زودتر برگرده ....

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |11:15 |چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده

حیف که دیگه نمیتونم زیاد بیام ...

فعلا چشم انتظارم ... همایون تا یه هفته دیگه میاد تهران ... خیلی دلم براش تنگ شده ...

این مدت اتفاقات خیلی خیلی زیادی برام افتاد .... از مریضی و درد کشیدن و خبرای تلخ تا خبرای خوب و ...

خبر خوب ندارم .... تابستون شده و من بیکار تر از همیشه صبح تا شب تو خونه علافم ...

دلم برای دوستام خیلی تنگ شده و همینطور برای اون روزا ...

چقدر خوب بود ....

نمیدونم .... واقعا نمیدونم الان باید چی بگم .... جز اینکه :

دلم برای اون روزایی تنگ شده که میتونستم از ته دل بخندم ....

همین و بس ....

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |1:53 |دوشنبه نوزدهم تیر 1391

بـــ ـیــشـتر از واقـــ ـعیــــت

تــو را مـــ ـیان ایــــ ـن کــ ـلمات

نــ ـــفس کـــ ـشیدم و زنــدگــــ ـی کـــــردم

و بـــــاور کــــ ـردم ...

مــ ـی روم ...

امــ ـا هـــنوز هــ ـم دلـــم روشــ ـن اســـ ـت

کــ ـه روزی

از زوایــای گریـــ ــه هـــایم ظـــ ـهــور مــیــکــ ـنی ...

+++++++++++++

سلام ...

نمیدونم چی بگم ... از کجا بگم ...

از قلبم که گرفته .. از چشمام که خیسه ... از دلم که شکسته ....

مدرسه تموم شد و زندگی من هم یه جورایی تموم شد .... دوستام همه میرن دنبال زندگیشون ...

من بدون دوستام چیکار کنم ؟؟؟

زندگی من توی دوستام خلاصه میشد مخصوصا لیلی ....

لیلی همه چیزی بود که من داشتم ... نزدیک تر از یه خواهر بهم ... نمیتونم رابطه من و لیلی رو توصیف کنم .... اونو نمیدونم اما من خیلی خیلی خیلی زیاد دوسش دارم ... هم خودشو هم خانوادشو .... واقعا خانوادش یه الگوی کامل هستن ....

وقتی امتحانات رو هم بدیم رابطه ما کاملا قطع میشه و من از کسی که دوسش دارم دیگه خبری ندارم !!

در ضمن خیلی وقته دیگه نوشته های من مخاطب قبلی رو نداره .. گذشته من تموم شده ...

مخاطب خاص : آغوشت را به وسعت تمام نبودن هایت بگشا ! شاید اینگونه بتوانی حجم تنهایی ام را اندازه کنی ...

نمیدونم چرا وقتی میبینمت بدنم یخ میکنه .. دست و پاهام میلرزه و اشکام خود به خود میاد ... نمیدونم این چه حسیه که من دارم ... وقتی دوستم بم میگه : چرا انقدر راحت دلتو دادی دستش ؟ من چه جوابی بدم ؟؟ وقتی بهت خیره میشم و حتی تو یه نیم نگاه نمیندازی من چیکار کنم ؟؟ پشت اون عینک سیاهی که میزنی نگاهت به کجا خیره مونده ؟؟

وقتیه همه میبیننت ، دنبال من میگردن تا بهم بگن عشقت اینجاس ، مجبورم از گوشه در نگات کنم تا مبادا بفهمی اونی که دوستت داره منم .... بهت خیره میشم ... دوباره تو رویاهام من و تو رو کنار هم میبینم ... چه رویای قشنگی !!!

وقتی دستت رو میذاری روی در ماشین و سرت رو به دستات تکیه میدی و تو خودت غرق میشی ، از کدوم عشق شکست خوردی ؟؟ آیا اون از من بیشتر برات گریه کرده ؟؟؟ نه ... نه ... هرگز ...

من بی تو هیچم ... مرا بفهم !!!

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |18:21 |یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391

دلــ ـتنـــگم

بــ ـرای کـــ ـسی کــــه

مــ ـدت هـــاست بــ ـی آنکـــ ـه بــــــاشد ،

زنـــ ـدگــی ای را کـــ ـرده ام ....

====================

ذوق مرگ چیست ؟؟!!!  حالی که من الان دارم !!!!

امروز مدرسه تعطیله ... آخ جووووووووووووون ..... خوشحالم چون از معلم زبانمون متنفرم و نمیخواستم 3ساعت و نیم تحملش کنم !!! ناراحتم چون از ساعت 4 صبح دارم شیمی میخونم و مینویسم خورد تو ذوقم !!!

امروز صبح یکی از دوستای قدیمیم تو خیابون منو دید گفت : مدرستون چطوره ؟ خوبه ؟

گفتم اره بابا خیلی خوبه !!

یه نگاهی بهم کرد و گفت : همین که تونسته تو رو آدم کنه یعنی واقعا خوبه !!! ( منظورش حجابم بود )

یعنی من قبلا آدم نبودم بچه ها ؟ نه دیگه نبودم !! الانم نیستم .. من یه فرشته ام !!! هه هه هه ....

خیلی شادم .. نه ؟!! حال میده یه ذره بیخودی بخندم !!!

من الان محزونم !! آخه المپیاد پسرای مدرسمون تموم شد و رفتن !! آخییی ....

طفلکی ها رو چقدر اذیت کردم با دوستام !!

من همیشه عادت دارم کتونی dc  یا آلستار بپوشم ... چیز دیگه ای نمیپوشم ..... حالا این شده بود سوژه دستشون کتونی هامو مسخره میکردن چندش ها !!!! منم یه چیزی گفتم قهوه ایش کردم !!!

خیلی باحاله ها نه ؟؟ اینکه دخترا و پسرا تو یه مدرسه با هم باشن !!!

امروز صبح که بلند شدم دست و صورتمو که شستم و نشستم به درس خوندن خط اولو که نوشتم برقا رفت ... چشام در اومد تو تاریکی ... با نور شمع درس خوندم ... منم تو نور زرد اصلا نمیبینم !!! حالا میخواستم آماده بشم مانتو و شلوارم عین چی چروک بود و در عین حال بخاطر شستشوی دیشب خیس !!!

داشتم روانی میشدم ... لحظه آخر که میخواستم همونا رو بپوشم برقا اومد خوشبختانه !!! با سرعت جت مامانمو بیدار کردم اتوشون کنه .. منم عین چی دنبال جوراب میگشتم ...

راستی پنجشنبه عروسی پسرخالمه اصفهان !!! چه حالی میده نه ؟؟؟ چهارشنبه زودتر از مدرسه میام آماده میشم موهامو درست میکنم واسه حنابندون که شبه ... بشینیم تو ماشین و بریم اصفهان ولی تو ماشین باید عین ستون بشینیم که موهام خراب نشه !!! عجب بدبختیه ها !!!

دیگه چی بگم ؟؟؟؟ !! اهان ... دیشی ساعت 1 از حمام اومدم بیرون هلاک بودم انقد خسته شدم اخه من خیلی وسواس دارم تو حمام رفتن ... نشستم تا 2 و نیم درس خوندم و خوابیدم .... اصلا یادم رفت موهامو خشک کنم .... صبح که بلند شدم دیدم جلوی صورتمو کلا مو گرفته ... اخه موهای من بدجور فر شده !!! وقتیه هم با سشوار خشک نکنم حجمش ده برابر میشه .... به زور شونشون کردم و بستم ... من نمیدونم با این همه مو چیکار کنم !!!

دیشب همینجوری الکی داشتم تو خونه میرقصیدم و راه میرفتم .... یهو بابام به من اشاره کرد و اروم یه چیزی به خواهرم گفت ... کنجکاوی داشت خفه ام میکرد ... بلاخره از زیر زبونش کشیدم چی گفت ! گفته بود هیکلم خیلی نازه اگر برم خارج برای مانکن شدن رو هوا میزننم ....

خواهرم هم همیشه میگه هیکلم خوبه ... اما مامانم میگه عین مارمولکم ...

قدم 172 . وزنم 50 ..... خوبه دیگه !!! چیزایی که باید داشته باشمو دارم دیگه چی میخوام ؟؟؟ والا !!! من برم دیگه .. فعلا بابای ...

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |8:7 |شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391

شجــ ـاعت میــ ـخــ ـواهد

وفـــادار احـــ ـســـ ـاســی بــاشــ ـی

کـــ ـه مــ ـیدانــــی روزی

شکـــ ـســت مــ ـیدهـد

نــ ـفــ ـسهای دلـــ ـت را ....

++++++++++++++++++++++++

ســــــــــــــــــــــلام دوستــــــــــــان ... حالتون چطوره ؟

چه خبر ؟؟؟

خیلی وقته نیستم !!! همین اول معذرت میخوام چون واقعا نه وقت کردم بیام و نه موقعیت از طرف داداشم جور بود که بیام بهتون سر بزنم !!!

چقدر دلتنگتون بودم ....

این مدت که نبودم خیای اتفاقات افتاد .... اولیش اینکه خیلی محجبه شدم انقدر حجاب بهم میاد !! بانمک تر شدم !!! ( البته تعریف از خود نباشه ) ولی فعلا واسه مدرسه که میرم با حجابم ... بیرون رفتن معمولیم مثل قبله ...

احساس میکنم از هفت دولت آزادم !!! یه حس خاصی دارم ... هیجان !!

واسه چی نمیدونم اما خیلی عوض شدم .... مهربون تر شدم .. خوش اخلاق تر شدم ... و ....

البته این مدت روزای خیلی بدی هم داشتم !!! خیلی خیلی بد .... که نمیگم ....

اهان راستی از کسایی که تولدم رو بهم تبریک گفتن بسیار متشکرم :

چند روزه 20 تا پسر میان دبیرستان ما واسه المپیاد کشوری .. اه مدرسه ما حوزه المپیادیه !!

وای انقد حال میده اسکلشون میکنیم میخندیم .... فک کنین زنگ تفریح ها کلی دختر با 20 تا پسر !!!

تازه اسم منو هم یاد گرفتن !! از کجا نمیدونم اما یکیشون یه بار صدام کرد یه چیزی گفت که نمیگم !!!

امروز سرویس مدرسمون دیر اومده بود همه بچه ها رفته بودن فقط من مونده بودم و لیلی ...

رفتم تو دفتر مدیرمون که اطلاع بدم ما هنوز نرفتیم .... یهو شوکه شدم ... همشون اونجا نشسته بودن ... وقتی من رفتم تو چشماشون همه اومد طرف من !!! آقا ما رو میگی هول کرده بودم گفتم سرویسم نیومده !!! چندتاشون خندیدن اما به روی خودم نیوردم ... بلاخره یکی از معاون ها از پشت بهم گفت خانومی بیا اینجا سرویست دم در منتظرته ... یه بابای کوچیک گفتم و فرار کردم ....

خلاصه یک هفته ست تفریح ما شده این پسرا !!! به چشم برادری همشون هم خدایی خوشگلن !!! من که حسود نیستم واسه خودم فراوون ریخته !! والا ...

دیه چی بگم ؟ !!؟؟!!

خلاصه اگر دوباره مدت زیادی گذشت و نیومدم نگران نباشین ....

فعلا بابای ...

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |15:59 |چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391

سلام ...

امیدوارم حالتون خوب باشه .... من که خیلی خوبم تقریبا ....

امروز بچه ها تو مدرسه برام تولد گرفته بودن ....

کلی زدیم و رقصیدیم .... طفلکی ها یادشون رفته بود برام کادو بخرن ...

ولی یکی که از همه برام عزیز تره برام کادو خریده بود .... لیلی جونم بهم هدیه داد !!!!!!!!!!

فداش شم همیشه هوای منو داره .... هنوز بازش نکردم .... انقدر خوشگل کادوش کرده ....

اگر تونستم عکسشو میذارم ....

خلاصه مخمو حسابی زدن که شنبه براشون شیرینی ببرم ....

من دیگه باید برم ... عجیبه چرا الان انقدر خوشحالم !!! بابای ...

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |16:9 |چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391

ایــ ـن نــ ـیــ ـز ...

نـــ ـه ..

بــزرگـــ ــوارانــ ـه دروغ نــ ـخواهــ ـم گـــفــ ـت !!!

ایــ ـن نــ ـیــز نــ ـمـی گــ ـذرد ....

------------------------------------

سلام به همه ی اونایی که هنوز به یاد من هستن ....

بعد از مدت ها دوباره اومدم ... نمیدونم چقدر گذشت اما  برای من یک سال بیشتر گذشت ...

عید خیلی بدی بود .. خیلی خیلی بد ....

خیلی سخت گذشت ... با تنهایی هام .. با درد کشیدن هام ... با سختی هایی که داشتم ...

احساس میکنم هر لحظه مرگ دنبالمه ... هر طرف نگاه میکنم مرگ رو میبینم که پیشمه ....

این یه احساس ترس زیادی توی من ایجاد کرده .... واسه همین با مسکن هایی که میخورم بیشتر اوقات میخوابم ... البته اسمش خواب نیست اسمش بیهوشیه ....

خیلی بده ....

تو مدرسه یه گوشه میشینم زل میزنم به یه جا .... جرات ندارم با کسی حرف بزنم ... از همه چی و همه کس میترسم ...

همه میخوان منو عذاب بدن .. همه میخوان اذیتم کنن ....

اما من هیچکسو ندارم ازم دفاع کنه .... من مثل همیشه تنهام ....

دوستام سعی میکنن اطرافم باشن و باهام بگن و بخندن اما من دیگه نمیخوامشون ...

وقتی هم من نیستم اونا حال و حوصله خندیدن ندارن و هر کدوم میرن با یکی دیگه ....

جمع دوستام به هم خورده ... چون من دیگه قاطیشون نیستم ...

البته دوستم زری همیشه کنارمه .. اونم مثل من یه شکست خورده از زندگیه ... از عشق نه ... از زندگی ضربه خورده ....

احساس میکنم قلبم تهی شده .... این حس خیلی بده ... احساس میکنم یه گوشه از قلبم خالی شده و باید زودتر پرش کنم ... چون عذابم میده ... همه از تو قلبم رفتن بیرون .... دیگه کسی تو قلبم نیست ... فقط خدا ....

چند روز پیش رفتیم مزار مرده هامون .... من که همونجا وصیت کردم که کجا خاکم کنن ... توی ذهنمک لحظه ی مرگم رو تصور کردم .... وقتی من بمیرم واسه کی میتونه مهم باشه ؟؟؟

هیچکس .... خواهر ها و برادرم که اصلا نمیان سر قبرم .... بابام هم همش نفرینم میکنه که چقدر با مردنم خرج گذاشتم سر دستش ... مامانم هم نمیدونم .... شاید یه گوشه با خواهرهاش غیبت میکنن ... من کجام ؟؟؟ توی یه تابوت کنار قبر ... منتظرم یکی بیاد هولم بده تو قبرم ....

هههههههه .... عجب نمایشی میشه ....

اون موقع همایون کجاست ؟؟؟ همایونم کجایی خاله ؟؟؟ بیا تو بشین بالاس سر خاله ات .... ببین دنیا باهاش چیکار کرد .... خدایا من چجوری همایونمو تنها بذارم ؟؟؟؟؟ اون همه زندگی منه .... خدایا خودت به دادم برس ....

همین ....

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |0:4 |پنجشنبه هفدهم فروردین 1391

عــ ـید امــ ـســــال هــ ـم

مــــی تـــ ـوانـــ ـم تـــ ـنـــ ـهـــایـــی

ســ ـوت بــــ ـزنـــم ...

هـــ ـمــ ـیــن کــ ـه بدانـــ ـم هـــ ـســـ ـتی

آســـ ـمــان را

پـــ ـر از پـــ ــرنـــده مـــــی بــــ ـینم !!

لــ ـبـــ ـخنــ ـد یـــ ـادت نــــ ـرود !!!!

*********

سلام ... عید همتون مبارک ....

کسی که به من تبریک نگفت اما من به شما تبریک میگم ....

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |21:29 |یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390

سلام .. امیدوارم حالتون خوب باشه .. من که اصلا خوب نیستم ...

دیروز ساعت ۳ بعد از ظهر بود که مامانم از خواب بیدارم کرد گفت :

- دوستت پشت تلفن کارت داره ...

به زور بلند شدم رفتم گوشیو برداشتم .. دیدم داره گریه میکنه ... گفتم : چی شده اجی ؟ 

گفت : از خونه فرار کردم کجا برم ؟

منم که هول کرده بودم گفتم بیا اینجا ... اومد نیم ساعت نشست و رفت .. هر چی جلوشو گرفتم نتونستم نگهش دارم ... ساعت ۴ بود که از خونمون رفت ... هر چی زنگ زدم خونشون خواهر کوچیکش که ۵ سالشه گریه میکرد میگفت من تنهام هیچکس خونمون نیست ...

ساعت ۵ بود که مامانش زنگ زد بهم گفت زهرا کجا رفته ؟ منم همه چیو واسش گفتم ... خلاصه تا ساعت ۱۲ شب انقدر گریه کردم که خدا میدونه ... به هر کسی که فکرشو بکنین زنگ زدم ولی نبود .. موبایل هم نداشت .. دوبار از یه تلفن عمومی بهم زنگ زد و خداحافظی کرد ...

ساعت ۱۲ و نیم بود که وی کرج پیداش کردن ... خدارو شکر که حالش خوب بوده ...

فقط خدا میدونه من چی کشیدم تو این مدت ....

بابا و مامانم و خواهرم و داییمو و زنداییمو و داداشم خونه بودن ... اما هیچکدومشون به فکر من نبودم ... تا صبح توی رختخوابم جون دادم ... اما هیچکس به فکر م نبود ... هیچکس ....

ببخشید اینو میگم اما از صبحش هر چی خورده بودم بالا آوردم .... شب هم شام نتونستم بخورم .. امروز هم نتونستم برم مدرسه ....

اما دریغ از یه ذره محبت ... هیچکس به فکرم نبود ... هیچکس ....

ساعت ۱ بیدار شدم مامانمو صدا کردم گفتم یه ذره واسم غذا بیار تا من یتونم قرصامو بخورم .... با عصبانیت گفت :

نهههههههههه میریزه رو تخت ....

ای خدا تخت از دخترش براش مهمتره ...

بخدا قسم الان هم به زور خودمو سر پا نگه داشتم .. واقعا دارم میمیرم ... هیچی هم نخوردم ...

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |14:25 |دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390

دســـ ـتــ ـانــ ـت را در مــ ـقــ ـابــ ـل ام مــ ـشــ ـت مـــــی کــ ـنی

مــ ـی پــ ـرسی :

گـــ ـل  یــــا پــــ ـوچ ؟؟!!

در دلـــ ـم مـــی گــ ـویم :

                       فــ ـقــط دســ ـتـــ ـانت !

 

--------

ســ ـلام ....

امــ ـیــدوارم حالتون خوب باشه !

در عجبم چطور یک دفعه انقدر دورم خلوت شد !!!!

دیگه هیچ کس واسم کامنت نمیذاره !!!!!!

بگذریم ... مهم نیست .... مقصرش تاوانش رو پس میده !!!!

اومدم به همین چند نفری که میان وبلاگم بگم ( البته میدونم واسه اونا هم مهم نیستم )

من دیگه به کل رفتم ....

فردا دیگه داداشم واسه همیشه میاد تهران .... خوشحالم !!!

یک هفته ای هست دیگه تو خونه حرف نمیزنم .. کاری به کار کسی ندارم ... اینجوری خیلی راحت ترم ...

همیشه آرزو میکنم کاش تنها زندگی میکردم .... خیلی خوب میشدا !!!!

امیدوارم تعطیلات عید به همتون خوش بگذره ... به من که اصلا خوش نمیگذره !!!

اصلا دوست ندارم توی خونه باشم .... بهترین لحظات زندگیم توی مدرسه ست ....

13 روز تعطیلی عید رو میرم خونه بابابزرگم .... اونجا خیلی راحت ترم .... برام مهم نیست کسی هم اعتراض کنه ..

خیلی خوش میگذره بهم اونجا .... هر روز صبح با بابابزرگم میریم پارک قدم میزنیم ... با پسر عمه هام بدمینتون و والیبال بازی میکنم .... با هم میخندیم و شادیم .... البته یکی از پسرعمه هام کنکور داره اون فکر نکنم بیاد !!!

ولی کوچیکه هست ...

مسافرت هم نمیریم ... اگر هم بریم من باهاشون نمیرم .... شمال که ویلا به بابام ندادن ... بعد از عید میریم ....

دوست دارم یه چیزی بگم اما نمیدونم چجوری بگمش .. اینجا که میام خیلی نا امید میشم ... هیچکس حالمو نمیپرسه .... هیچکس ازم خبری نمیگیره ...

خیلی بده ... خیلی خیلی بده .... خیلی سخته ....

خداحافظ

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |23:27 |یکشنبه چهاردهم اسفند 1390

عــ ـجب رســ ـم عــجیــبــ ـیه رســ ـم روزگـــ ـار

بــ ـچه بــ ـودیم از تــ ـکــ ـلیف مــی تــ ـرســ ـیدیم

بــ ـزرگ شــ ـدیـــم از بـــ ـلاتکــ ـلیفی !!!!

--------------------

سلام ... حالتون چطوره ؟ امیدوارم خوب باشین ... من که خوبم ... سرگرم خرید و این چیزام ... بابامو حسابی گذاشتم تو خرج ...

بعد از عید هم عروسیه پسرخالمه ... کلی لباس خریدم ...

دیگه حالشو ندارم از غصه و غم بنویسم ... فکر نکنین غمگین نیستما !!! هستم اما نمینویسم تا احساس ضعف نکنم ....

این روزا از خودم متنفر شدم ... خاک تو سرم واقعا !!!! چقدر ساده ام من !!!

چقدر زود خر میشم من !!!!!

این روزا زندگیم فقط شده خنده ... توی مدرسه همش با دوستام میخندیم ... توی خونه هم اس بازی میکنیم میخندیم ... دیروز بردنم دفتر مدیر مدرسه .. مدیرمون یکی از آشناهای بابامه .. منو خیلی دوس داره ....

هی میگفت : اخه تو چرا انقدر میخندی ؟

همون لحظه هم خنده ام گرفته بود ... خودش هم میخندید .. میگفت همه معلما از دستت شاکی شدن .. کل کلاس رو بهم میریزی با حرفات .... حالا برو دیگه کار دارم ... اون موهاتو هم بیار پایین تر !!

یه چشمک بهش زدم گفتم قربونتون برم خداحافظ ...

سریع از دفتر اومدم بیرون ... کلی خندیدیم .. همشونو با حرفام خر میکنم ... امروز هم بخاطر لاک ناخون هام بهم گیر دادن یه جوری از زیر دستشون در رفتم که معاونمون همینجوری مونده بود !!!! خلاصه مثل اولا کلی شیطون شدم ... زنگ هم که میخوره میریزیم بیرون تو خیابون جلوی مدرسمون یه دبیرستان پسرونه هست کلی مسخرشون میکنیم با قیافه های سه در چهارشون !!!!

فقط وقتی فیلم عشق ممنوع شروع میشه بغض میکنم تا آخرش ... عشقم داره میمیره ... خدمتکار خونشون اسمش بشیره ... انقدر دوسش دارم ... چهار قسمت مونده تموم بشه .. نزدیک دویست قسمت بود ... آخییی ...

من برم کلی کار دارم ... بازم میام .. بابای

 

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |14:54 |یکشنبه هفتم اسفند 1390

سلام

نمیدونم چی شد که دوباره سر از اینجا در آوردم ...

امشب دلم خیلی گرفته ... یه جوری شدم !!

زندگی من شده حسرت .. حسرت گذشته ها و حتی حسرت آینده .. آینده ای که میتونه خیلی خوب باشه اما واسه من خوب نیست ... مقصر خودم نیستم ... با خواهرم خیلی صمیمی شدم ... کاش میشد بشینم براش تمام دردامو بگم ... بگم چقدر زجر کشیدم چقدر غصه خوردم چقدر شکستم ...

زندگی خیلی بی مفهومه ... خیلی تکراریه ... خسته کننده ست ...

فکر میکردم میتونم همه چیز رو راحت فراموش کنم اما این چند روز دوباره برگشتم به قبل .. یعنی خاطراتم مدام تو ذهنم تکرار میشه و داغونم میکنه ...

دلم برای اجی زهرا تنگ شده .. نمیدونم شاید باهام قهره ... اما من خیلی دوسش دارم .. خیلی زیاد ..

امروز روز عاشق ها بود .. به همه کسایی که عاشق بودن و هستن و خواهند بود تبریک میگم ...

هنوز هم نفهمیدم من از این زندگی و از این دنیا چی میخوام !!!

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |23:22 |سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390

 ایـــ ـن روزهــ ـا از کــ ـنار مــ ـن که میــ ـگذری

احــ ـتیاط کــ ـن !!

هــ ـزاران کــــــــــارگــ ـر در مــ ـن

مــ ـشغــ ـول کــ ـار اند ...

روحــ ـیـــ ـه ام در دســ ـت تــ ـعــ ـویــض اســـت !!!

----------------------

سلام .. خوب هستین ؟ دلم برای وبلاگم تنگ شده بود اومدم آپ کوچولو بکنم برم بخوابم ...

روزها خیلی سخت میگذره .. صبح ساعت یک ربع به شش بیدار میشم نمازمو میخونم بعد کم کم آماده میشم میرم سر خیابون ماشین میگیرم میرم مدرسه ... ظهر ها ساعت 3 میرسم خونه ... خسته و کوفته ناهار میخورم ولو میشم کنار شومینه ... مامانم هی داد میزنه بچه جان اونجا نخواب !!! یهو بیهوش میشم تا هفت و هشت شب بلند میشم با بقیه شام میخورم باکسی هم حرف نمیزنم اصلا ... بعد عشق ممنوع رو میبینم بعد هم یه ذره از بفرماید شام رو میبینم میام سراغ کامپیوتر ... یه ذره بازی میکنم اهنگ گوش میدم بغض میکنم گاهی گریه میکنم ... یه نگاه میندازم به گوشیم .. اخ جون اس ام اس اومده .. بازش میکنم میبینم ایرانسله ... یه اهنگ پیشواز چرت انتخاب میکنم بعد میبینم شارژ ندارم اصن ... به بابام میگم رفتی بیرون واسم شارژ بخر میگه پول ندارم میگم باشه نخر .... میره بیرون میاد میبینم صد نوع سیگار خارجی و ایرانی و کوف و زهرمار واسه خودش خریده ... خیر سرش تو ترکه !!

بازم بازی میکنم با کامپیوتر .... توی جیبم لرزش احساس میکنم .. گوشیمو در میارم میبینم دوستم اس داده فردا شیمی خوندی ؟ اس میدم میگم الان میخونم ... شیمی رو باز میکنم خونده و نخونده کتابو میبندم میذارم تو کیفم ... یه نگاه به ساعت میندازم .. پتو و بالشمو بر میدارم میرم کنار شومینه ولو میشم تا صبح ... اخه اتاقم خیلی سرده نمیشه توش خوابید

این شده زندگی من ... زندگی بهم ریخته من ... امروز تو مدرسه به بابام اس دادم گفتم زنگ بزن به مدرسه بگو کارناممو بدن به خودم ... اومدم خونه گفت زنگیدم اما گفتن خودت باید بیای بگیری !! چرت میگه .. فکر میکنه مثلا نمره هامو عوض میکنم ... از چی بترسم اخه ؟؟

9 ساله دارم درس میخونم یه بار نیومد مدرسه بپرسه درس دختر من چجوریه ؟؟ !!!

با این حال همیشه شاگرد اول کلاس و مدرسه بودم و هستم .. امسال یه ذره افت تحصیلی داشتم .. اول دبیرستان سخته خداییش !! اما نمره زیر 18 نداشتم به جون خودش !!

دارم مخ خانواده رو میزنم از ایران بریم ... تاحدی موفق بودم .. خواهرم که حله .... بابام هم به شک انداختم که ایران خوب نیست ... مامانم سخت راضی میشه ببینم چی کار میکنم !!!

چقدر حرف زدم !! داداشم داره واسه همیشه میاد تهران .. انقدر خوشحالم .. اون با وجود خودش همیشه به من امید میده ... همیشه خوشحالم میکنه با کاراش .. همیشه منو میخندونه ... برام کادو های غیر منتظره میخره ... عاشقشم ... منو درک میکنه .... اجازه نمیده کسی اذیتم کنه ... داداش گلم بهت مدیونم تا ابد ...

خداحافظ

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |0:16 |دوشنبه هفدهم بهمن 1390

نــ ـامــ ـت را

خـــاطــ ـراتــ ـت را

بــ ـوســ ـه هــ ـایــ ـت را

و لــمــ ـس حــ ـس بــ ـودنــ ـت را

هـــ ـمـه و هـــ ـمه را

بــ ـه دســ ـت بــ ـاد ســ ـپــ ـرده ام

یــ ـادم تــ ـو را فــ ـرامــ ـوش ....

-------

سلام ... امیدوارم حالتون خوب باشه ... من هم مثل همیشه ام ... فرقی نکردم ... روزها خیلی سخت میگذره .. هر لحظه یکسال میگذره ... هه واسه اینکه دیگه کسی ناراحت نشه اسم حامد رو نمیارم میترسم یه وقت بهشون بربخوره یا ناراحت بشن !! من نمیدونم باید حرفامو کجا بگم .. یادمه یه دفتر خاطرات داشتم وقتی یه بنده خدایی خوند چه جنجالی به پا کرد فقط به جرم اینکه احساساتم رو یک جا نوشته بودم ... اینجا هم که میام حرفام و احساساتم رو مینویسم خواهرم بهم گیر داده میگه دیگه از حامد ننویسم .. چرا من اختیارم دست خودم نیست ؟؟؟

اما من از هیچکس نمیترسم تو این دنیا حتی تو !!! گفته بودم بدشانسم اما کسی باور نمیکرد .. خرگوشم مرد ... آلبوم جدید علی اصحابی منو یاد تو میندازه ..

شاید این پست آخرم باشه ... خسته شدم دیگه .. متنفرم از همه ... خداحافظ ...

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |23:5 |یکشنبه نهم بهمن 1390

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه .. من بدک نیستم ...

بادوم اسم خرگوشمه ... عکسش رو بعدا واستون میذارم خیلی جیگره ... اسمش رو گذاشتم بادوم ...

من تا شنبه نیستم دارم میرم مسافرت فقط با گوشی میام نظراتتون رو میخونم ...

البته زیاد هم منتظرم نباشین شاید هیچ وقت دیگه برنگشتم ..

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |11:10 |چهارشنبه پنجم بهمن 1390

دیــ ـشــ ـب را تــا صــ ـبح دنــ ـبالت گـــــشتم

لـــ ـا بــــه لـــ ـا ی تــمــام خــ ـاطرات گــ ـذشــ ـته

تــ ـمام خــ ـوبــی هــا را ورق زدم

لــ ـحظــه بــ ـه لحــ ـظه اش را

رد پــ ـایــت هـ ـمه جا جــ ـاریستــ...

امــ ـا

دوبـــاره تــ ـکرار داســ ـتان هــ ـمــ ـیشگی

نــ ـبــود تو

و انــ ـتظار من

امــ ـروز را هـــم دنــ ـبالت میــ ـگردم ...

مــ ـثل هــ ـمه روزهــای نــبـــودنت

امــروز را هــ ـم ســراغت را از تــ ـمام بــ ـرگ هــا می گــ ـیرم ...

شــ ـایــد بــ ـرگــی را از قــ ـلم انــ ـداخته باشمــ ..

-------------------------------

سلام . حالتون چطوره ؟ من هم ... بیخیال حالم رو نگم بهتره .

دلم برای حامد خیلی تنگ شده . خیلی زیاد . دوست داشتم این روزها کنارم باشه . حالا که حرف عمل اومده وسط خیلی میترسم . ترس از خوب نشدن نیست ترسم از تنهاییمه . من بدون حامد خیلی تنهام .

هیچکس نمیتونه جای اون رو برام بگیره . فقط اونو میخوام . همین ...

امروز مشاور مدرسمون من رو دیده میگه به به بلاخره من تورو دیدم .. چی شد فراموشش کردی که دیگه نمیای پیش من ؟

یه نگاه بهش انداختم گفتم : این روزا هیچ کس دیگه نمیتونه کمکم کنه حتی شما ... برای این نمیام دیگه چون خسته شدم .. از همه چی خسته شدم .. میخوام به درد خودم بمیرم ...

و دویدم تو حیاط ... برف باحالی میومد .. نیم ساعت زیر برف نشسته بودم و گریه میکردم .. زهرا از دور داد زد : معلم اومده تو اینجا چیکار میکنی ؟ بیا تو کلاس همه دارن دنبالت میگردن ...

بلند شدم رفتم تو ساختمون مدرسه که تو راهرو خیلی بدجور خوردم زمین ... با صدای بلند جیغ زدم ... معاون و مدیر و همه ریختن بیرون ... مدیرمون میگه چی شده عزیزم ؟ حالت خوبه ؟

زدم زیر گریه گفتم اره خوبم .. خیلی خوبم ...

دورم رو خلوت کردن ... معاون مدرسمون میگه مشکلی برات پیش اومده عزیزم ؟

گفتم : نه هیچ مشکلی نیس .. من خوبه خوبم ...

با کمکش از روی زمین بلند شدم رفتم تو کلاسمون ... هیچی از درس نفهمیدم .. فقط به تخته نگاه میکردم ... از اتفاقاتی که این مدت افتاده شوکه ام .. نمیدونم چجوری شد که همه چی به هم ریخت .. حامد .. پدرم .. پاهام ... و خیلی چیزای دیگه ...  هر وقت میخوام با خدا درد و دل کنم نمیدونم چی بگم دیگه ... یعنی میشه همه چیز دوباره درست بشه ؟ من که فکر نمیکنم !!

میگن خدا هر کسی رو که بیشتر دوست داره یه کاری میکنه که بیشتر زجر بکشه و بیشتر از خدا کمک بخواد .. یعنی خدا من رو خیلی دوست داره ؟؟ نه من که فکر نمیکنم !!

اون میدونست کسی رو جز اون ندارم اما .......

نمیدونم ... خدایا فقط خودت کمکم کن ... خودت جای خالیشو برام پر کن ..

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |14:55 |شنبه یکم بهمن 1390

مــ ـن بــودم
تـــو
و یــ ـک عــــــالــمه حـــ ـرف...
و تــ ـرازویـــی که ســ ـهــم تـــو را از شــ ـعرهـــایم نــشــ ـان مـــی داد!!!

کـــاش بـــ ـودی و
                        می فــ ـهــمــیدی
                                                 وقــ ـت دلــتــنـگی
یـــ ـک آه
            چـــ ـقـدر وزن دارد ... 

-----------------------

سلام ... امیدوارم حالتون خوب باشه ...

حالم اصلا خوب نیست .. از دیشب تا حالا قلبم درد میکنه ... نفس که میکشم تیر میکشه .. اول فکر کردم شاید قلبم نیست شاید قفسه سینم درد میکنه اما نه قلبمه ... همینو فقط کم داشتم !!!

فردا ساعت ۳ تا ۶ باید برم فیزیوتراپی بعد هم تا ۸ باید برم دکتر ارتوپد که یک ماه پیش رفتم ... بدم میاد ازش !!!!!!! اما فعلا کارم پیشش گیره وگرنه هر چی از دهنم در میومد به اون و بابای بی غیرتم میگفتم ... باید بگه این یک ماه که رفتم فیزیوتراپی واسه پام فایده داشته یا نه ... واسم مهم نیس فایده هم نداشته باشه ...

امروز از ساعت ۱۲ ظهر تا ۱۰ شب خوابیدم .. اخه دو روز بود نخوابیده بودم ... امتحان هام بلاخره تموم شد راحت شدم .. ببینم کارنامه درخشانم رو کی بهم میدن !!! واسم مهم نیس چی میشه ..

صبح ها ساعت ۶ که منتظر ماشین سر خیابونم که برم مدرسه صد تا ماشین واسم بوق میزنن .. یکیشون هس یه مرد سن بالاس .. پیر نیس اما همسن خودم هم نیس ... از اول سال مزاحمم میشه ... چند روز پیش شیشه ماشینشو داد پایین

گفت : ببین اگه یه ساعت باهام باشی پول خوبی بهت میدم

با تمام نفرتم نسبت به مردها نگاش کردم و رفتم ... رفتم پارک کنار خیابون نشستم زدم زیر گریه .. حالا فک کنید امتحان داشته باشی صبحونه هم نخورده باشی ضعف هم داشته باشی گریه هم بکنی ...

هیچکس اطراف نبود .. با صدای بلند گفتم : خدا من چرا مرد نیستم ؟؟؟؟؟؟؟؟

زدم زیر گریه ... از جنسیت خودم بدم میاد .. جنس ضعیف که فقط به درد ارضا شدن مردا میخوره .. رک مینویسم واسم مهم نیس کی میخونه و چه فکری میکنه ... ما زنها فقط بازیچه دست مرداییم ...

اما من مطمئنم بلاخره یه روزی انتقام خودمو از همه اون مردایی که عذابم دادن میگیرم حتی پدرم ... لذت داره که تشنه ی انتقام باشی و من الان هستم ... هم از مردا انتقام میگیرم هم از زنهایی که خودشون رو در برابر مردها ضعیف فرض کردن و خودشون رو فروختن ...

 ----------------------------------------

الان ساعت ۶ صبحه روز پنجشنبه ست ...دیروز که خودتون خبر دارین باید میرفتم دکتر و فیریوتراپی ..

فیزیوتراپی که رفتم یه معاینه کلی انجام داد و چند تا ورزش خیلی سنگین بهم داد و گفت تا میتونی برو استخر !!!

دکتر که رفتم ۴۵ دقیقه دوباره معاینه ام کرد .. ازم پرسید این مدت درد داشتم یا نه ... من درد چندانی نداشتم همه اش بی حسی بود و خیلی هم میخوردم زمین ... بعد پرونده ام رو دوباره بررسی کرد و گفت :

- متاسفانه فیزیوتراپی و این زانو بند و ورزش هایی که انجام میدادی هیچ کمکی بهت نکرده .. تنها راه درمان عمل کردنه ...

یه ذره مکث کرد دوباره گفت :

- من خودم عملتون رو انجام میدم .. پا رو باز میکنیم و ایتخوان های دو تا پا را کاملا میشکونیم و مثل حالت اول سر جاش بر میگردونیم و دوباره پا رو میبندیم ... امکان داره یک عمل کافی نباشه و چند عمل انجام بدین ..

اینا رو که میگفت باید بودی و حال منو میدیدی ... مامانم این حرفارو که شنید و حال منو دید گفت : نه دکتر خدا نکنه کارش به اونجا ها بکشه با ورزش درست میشه ... دکتر گفت : نه خانوم این انحراف پاهاش داره زیاد میشه بعد شاید در اینده هیچ وقت درست نشه ...

من در حالت شوک بودم کلا ... مامانم زیر دستامو گرفته اومردم بیرون ... تا رسیدیم خونه هیچی نفهمیدم ... بابام خونه بود نگاهم که بهش افتاد زدم زیر گریه داشتم میدویدم تو اتاقم که خوردم زمین ... تصمیم گرفتم خودمو بکشم .. خیلی سخته این چیزا رو تحمل کنی .. از طرفی پدر گرام بنده انقدر بی عقل تشریف دارن که بجای اینکه یه ذره به من دلداری بده بدتر رو زخم من نمک میپاشه ... با صدای بلند و عصبانیت داد زده میگه : همه اش مقصر خودتی ... از یک ماه پیش هذ شب دارم بهت یاد اوری میکنم ورزشاتو انجام بدی ( اینا رو که میگفتم میخواستم خفه اش کنم ... خب یاداوری نکن ! ) مامانم هم انقدر اعصابش خورد شد بلند شد قرص ارام بخش خورد و رفت خوابید .. از تو اتاق اومدم بیرون برم اب بخورم دوباره تو در اشپزخونه خوردم زمین ...

اما هیچ کس نبود درکم کنه .. بهم محبت کنه ... بگه عیبی نداره درست میشه عزیزم .. غصه نخور ...

فقط خدا میدونه من دیشب چه حالی داشتم ....

----------------------------------------------------------------------

میخواستم پست جدید بذارم دیدم حوصلشو ندارم .. دیشب خیلی بد بود .. خبر رسید بابابزرگم خورده زمین استخون لگنش خورد شده ... الهی بمیرم واسش .. براش دعا کنید .. این به کنار ... دیشب بابام اومد کنارم نشست دید یه دونه جوش خیلی کوچولو زدم گیر داد اینو بده من بکنمش ... دستشو انداخت دور گردن من که تکون نخورم ... هی با دستم اشاره میکردم به دستش و نمیتونستم هیچی بگم .. اره داشت خفه ام میکرد ... کبود شده بودم اما ولم نمیکرد .. وقتی به زور خودمو از تو دستش نجات دادم با عصبانیت سرم داد زد من دیگه اصلا طرف تو نمیام !! لوس ... نفسم بالا نمیومد ... گریه نمیکردم اما اشکام میومد پایین و سعی میکردم نفس بکشم ... کاش مرد بودم تا همین کار رو باهاش میکرد اما دیگه فرصت زنده موندن بهش نمیدادم ... فقط خدا میدونه دیشب چقدر به من سخت گذشت .. جالب اینجاس همه فکر میکردن مقصر منم ... بابام سریع لباس پوشید و از خونه رفت بیرون ... وقتی برگشت من خواب بودم متوجه نشدم ... ازش متنفرم ...

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |2:20 |چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390

آهِستهـ گُفتـ

 خُدانِگَهدارَتـ

 وَ دَر را بَستـ وَ رَفتـ . . .

 آدَمـ ها

 چهـ راحَتـ

 مسئولیتـ خود را بهـ گَردَنـِ

 " خُــدا "

 میـ اَنــدازَنــد ...

----------------------------

انگار این دنیا و روزگار چشم نداره من رو یک روز خوشبخت ببینه ... خدا  چقدر دلگیرم و خسته ...

من قید همه رو زدم فقط واسه تو ... هیچ وقت نمیتونم فراموشت کنم ... خودت هم خوب میدونی ...

عین دیوونه ها شدم ... صبح به این زودی با اینکه مدرسه هم ندارم بلند شدم و اومدم اینجا .. البته بیدار نشدم که !! از دیشب بیدارم ..

میخوام هر کاری بکنم که یادم بره کی بودی و چجوری اومدی تو زندگیم ... اما نمیشه ... دلتنگی تموم دنیامو گرفته ...

کسی حرفامو نمیفهمه ... یه بغض گنده گلومو گرفته ... دیگه منتظرم نیستی خوب میدونم !! میدونم از قلبت بیرون اومدم .. اما بدون من هیچ وقت ازت متنفر نمیشم ... اما تو از من متنفر شدی ...

فقط میخوام من باشم و تو .. تا تموم حرفامو که تو دلم مونده بهت بگم .. بگم چقدر اشتباه کردی درباره من .. بگم چقدر درباره من بد قضاوت کردی ... کاش بودی و میدید چقدر دلتنگم ...

حرفای ناگفته زیاده اما چه فایده داره وقتی تو نمیخونی و نمیفهمی ... از هر چی عشق و عاشقیه متنفرم ..و من هیچ وقت نمیتونم مرد باشم ... نمیتونم مثل مرد ها باشم ... ای خدا من چرا مرد نیستم !!!

امروز برای اولین بار واقعا از ته دل خواستم مرد باشم ... مثل تو ... مثل همه مردا برام اسون باشه که یکی رو از دست بدم ... خداحافظیت یادم میاد ... چقدر ساده گفتی ازم متنفری و خداحافظی کردی ... این روزا خاطراتم با تو دیوونم کرده ...

این روزا همه چیز بهم ریخته ... فیزیوتراپی تموم شد .. ده جلسه شکنجه اور بلاخره تموم شد اما چهارشنبه روز سرنوشت سازه .. اول باید دوباره برم فیزیوتراپی تا یه معایته کلی انجام بده بعد برای دکتر ارتوپد بنویسه وضعیتم چجوریه بعد برم پیش دکتره تا نتیجه نهایی رو بگه .. بگه پام خوب میشه یا نه ... عمل بکنم یا نه ... از نظر خودم خیلی وضعیتم افتضاحه اخه نمیتونم دیگه راه برم همه اش میخورم زمین .. خسته شدم دیگه ...

دیشب ساعت ۹ خوابیدم ساعت ۴ صبح بیدار شدم تا الان نشسته بودم و اروم اروم گریه میکردم ... بابام منو دیده میگه : بابا خوبی ؟ .. گفتم اره چطور ؟ گفت : درد داری بابا ؟ ... گفتم : نه ... گفت : پس چرا انقدر تو چشات غم نشسته ؟ ...

یه دفعه بغض کردم گفتم : نه بابا یه ذره خسته ام ...

چند شب پیش تو ماشین من و بابام تنها نشسته بودیم داشتیم از فیزیوتراپی برمیگشتیم یه دفعه زدم زیر گریه .. بابام هم گریه کرد .. گفت : چرا اینجوری شدی تو ؟ چرا انقد خودت رو عذاب میدی ؟

گفتم بابا من چرا انقدر بدبختم ؟ .. گفت : نه تو بدبخت نیستی من بدبختم که دختری مثل تو دارم .. فک میکردم تو توی بچه هام از همه قوی تری .. من به تو امید داشتم اما نا امیدم کردی ...

حرفای بابام خیلی زیاد بود .. منو مقصر دونست .. گفت من داغونش کردم .. گفت گریه های من عذابش میده ...

دلم اون روز توی امامزاده رو میخواد ... برای مراسم دفن داییم من رو با خودشون نبردن .. دیروز فهمیدم توی همون امامزاده دفنش کردن .. خیلی خوشحال شدم .. شاید این یه بهنونه ای بشه واسه اینکه من زیاد برم اونجا ...

نمیدونم این روزا چرا انقدر بابام هوامو داره .. دیروز رفته بودیم فروشگاه شهروند .. منیکی از این سبد های چرخ دار رو گرفته بودم خیلی خونسرد دنبال بابا و مامانم راه افتادم .. هرچی میخواستن برمیداشتن مینداختن تو سبد .. به قسمت خوراکی ها که رسیدیم .. بابام به هر چی میرسید میگفت : از اینا دوس داری ؟ .. بدون اینکه چیزی بگم بر میداشت مینداخت تو سبد ... نمیدونم معنی این کاراش چیه !! اما خودش هم میدونه من هیچ وقت نمیبخشمش ...

نمیخوام هیچ کسی هوامو داشته باشه جز تو ... میخوام وقتی کار اشتباهی میکنم سرم داد بزنی ... بگی معلوم هس حواست کجاس ؟ چرا مواظب خودت نیستی ؟ .. بعد من بغض کنم بگم ببخشید .. تو عصبی بشی و من مهربون بشم ... من منت کشی کنم تو ناز کنی ... ای خدا تا حالا جلوی کسی انقدر حقیر و نا چیز نبودم ...

خدا ببین از یاسمین مغرور چی مونده ...

 ----------------------------------------------------

آلبوم جدید علی لهراسبی خیلی قشنگه ... مخصوصا اهنگ اولش .. چشمامو میبندم ... وقتی گوش میکردم همه اش یاد تو بودم .. تو هم حتما گوش کن ...

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |8:20 |دوشنبه بیست و ششم دی 1390

تــ ـمام تنم میــ ـلرزد ...

آب پــ ـاکی کــ ـه روی دســ ـتم ریــ ـختــی

خــ ـیلی ســ ـرد

بــ ـود ..

-------------------------------

سلام ... چرا اول از همه باید بگم سلام ؟؟؟؟ نمیشه اول یه چیزی بگم بعد بگم سلام ؟؟

خوبین ؟ میشه دیگه نگم خوبین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ !!

خب چرا دعوا میکنین خسته شدم از یک نواختی ... میخوام یه جوری دیگه پست بذارم اما نمیدونم چجوری !! هوم ؟

انقده حوصله ام سر رفته که خدا میدونه ... الان از خونه خاله ام او مدم ... همه اونجا موندن که شب هم بخوابن من اعصاب نداشتم به زور به بابام گفتم منو بیار خونه ....

اصاب که واسه ادم نمیذارن !! والا !!

امروز کلا ادم شادی بودم .. الان بعد از مدت ها اهنگ گذاشتم دارم میرقصم ... اهنگ باباکرم قیصر ...

بابام منو دیده یه نگاه عجیب بهم انداخت میگه : خوبی بابا ؟

گفتم اره مگه چیه دارم میرقصم ... پشتشو کرد بهم با تعجب زیر لب گفت : چه قری میده !!

خودم ترکیده بودم از خنده !!

خلاصه نشستم کتاب زیستمو گذاشتم جلوی خودم ... همین که نگاهم به صفحه اولش افتاد خمیازه هام شروع شد ... بلند شدم برم بخوابم اومدم کامپیوتر رو خاموش کنم ... نگاهم به مانیتور افتاد خواب از سرم پرید ... هههههه

صبحا که امتحانمون رو میدیم و تعطیل میشیم من و دوستم ( زهرا ) میریم پارک کنار مدرسه میشینیم تا سرویس من بیاد و بیام خونه .. من که همه اش بیهوشم .. سرمو میذارم رو شونه های زهرا و میخوابم ... چهارشنبه وقتی زهرا بیدارم کرد دیدم دستش پر کاغذه .. گفتم اینا چیه ؟؟؟ گفت پسرای دبیرستان روبه رویی که تعطیل شدن همشون از تو این پارکه رد شدن اینا رو کاسب شدم ... چند تاش هم داد به من گفت اینا هم ماله تو .. گفتن بیدارت نکنم ... زدم زیر خنده گفتم این دخترا به چی دلشون خوشه !! تنها چیزی که بهش فکر نمیکنم این روزا همین چیزاس ... بهش گفتم زری جان یکبار دیگه من از این چیزا ازت ببینم خودت میدونی و اون داداشه عزیزت ... بنده خدا رنگ به رنگ شد گفت میدونی من که بهشون زنگ نمیزنم فقط میگیرم کم نیارم ... گفتم در هر صورت من که شماره معین ( داداشش .. انقد غیرتیه رو زهرا ) میتونم راحت گیر بیارم پس دیگه نبینم ازت ... گفتم بلند شو بریم سرویس من اومده گفت وایسا یه دقیقه ... ( کنار پارکه یه فروشگاه بزرگه ) رفت تو یکی از غرفه هاش گفت من رفتم مواظب موتورت باش .. اومد گفتم چی گفتی به یارو ؟؟ گفت اخه اینم بهم شماره داد گفت مواظب موورم هم باش ... من هنک کرده بودم همینجوری !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه گذشت دیگه ... دارم ادمش میکنم بچه رو .. دیگه میریم تو پارک نمیخوابم ... هر پسری بیاد طرفمون یه جوری نگاهش میکنم میره ... !! ما اینیم دیگه !!!

اوه چقد حرفیدم !! حال کردین دیگه حرفی از غم و غصه نزدم ؟؟؟

من برم دیگه لالا کنم .. مسافرتم هم کنسل شد بابام خودش تنهایی میره ... بابای

یـ ـاسـ ـمـ ـیـ ـن |2:29 |جمعه بیست و سوم دی 1390

Design By: KHanOomi